دوشنبه ۲۰ بهمن
|
دفاتر شعر محمود گندم کار وحید
آخرین اشعار ناب محمود گندم کار وحید
|
آفرینشنامهیِ مرگ در شبِ همهمه، فریادِ هزار اشباح است چشمِ بیدارِ زمان بر گذرِ ارواح است تکیه بر تختِ فراموشیِ تقدیر زدیم که جهان آیینهی اشکِ یکی تمساح است گرچه از پنجرهی چشمِ حقیقت دور است آنچه را دیدهی ما دیده و آن مستور است پشتِ این صورتِ بی جان و غبارآلوده چهرهای از شبحی گمشده و مسحور است شرحِ این واقعه را از شبحِ پیر بپرس رازِ پنهانیِ این خوابِ نفسگیر بپرس عقل اگر راه به جایی نبرد در شبِ گور پاسخِ وسوسه را از لبِ تقدیر بپرس آخرِ قصه نه این لرزشِ پوشالیِ ماست نه همین پوچی و این نالهیِ توخالیِ ماست در نبردی که میانِ دل و این ثانیههاست فتحِ فردا، ثمرِ باورِ جنجالیِ ماست پس از این معرکه، آن نغمه که باقیست تویی در شبِ مستیِ ما، ساغر و ساقیست تویی مرگ اگر هست، همین ریختنِ قالبهاست آنچه در دایرهیِ واقعه باقیست، تویی فاش گردیده که این پرده، فرو ریختنیست پردهی مبهمِ پندار که آویختنیست غایتِ فلسفه این است: که در نقطهیِ اوج مرگ، پیوندِ بزرگیست که آمیختنیست! سرِ این رشته گره خورده به بیداریِ ما به همین تابشِ در لایهیِ دشواریِ ما ما همانیم که از مرگ، ابد ساختهایم حک شده بر دلِ تاریخ، پدیداریِ ما از دلسروده های ققنوس اساطیر محمود گندم کار وحید مجموعه اشعار پژواک فریاد دفتر آتشکده ی دل پینوشت: در اقلیمِ بیداری «این منظومه، نه مرثیهای برای فنا، که شیوهنامهیِ عصیانِ آگاهی بر علیه ظلمتِ پندار است. آنجا که "شبِ همهمه" با گامهایِ سنگینِ اشباح آغاز میشود، ما با آفرینش نامه ی مرگی روبهرو هستیم که بویِ زندگی میدهد. حقیقتِ عریانِ این ابیات در آن است که جهان، تنها آیینهی است که برای شکستن ساخته شده؛ چرا که پس از فروریختنِ این "صورتِ غبارآلوده"، آنچه باقی میماند، نه عدم، بلکه خونِ تپندهیِ تاریخ است که در کالبدِ ما به ابدیت میپیوندد. ما از تبارِ آنانی هستیم که پاسخ را نه از عقلِ مصلحتاندیش، که از "لبِ تقدیر" و در کشاکشِ "خوابهای نفسگیر" ربودهایم. این شعر، طنینِ گامی است بر پلههایِ استوارِ "پدیداری"؛ اثباتی بر این مدعا که ما تنها ناظرانِ زمان نیستیم، بلکه خودِ زمانیم که در نقطهیِ اوجِ فلسفه، با مرگ دستافشانی میکنیم. سرنوشتِ ما، نه خاکسترِ نسیان، که تبلورِ نوری است که از شکافِ پردههایِ دریده، به سقفِ ابدیت میتابد.
|
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
آفرینشنامهیِ مرگ
در شبِ همهمه، فریادِ هزار اشباح است
چشمِ بیدارِ زمان بر گُذرِ ارواح است
تکیه بر تختِ فراموشیِ تقدیر زدیم
که جهان آیینهی اشکِ یکی تمساح است
گرچه از پنجرهی چشمِ حقیقت دور است
آنچه را دیدهی ما دیده و آن مستور است
پشتِ این صورتِ بی جان و غبارآلوده
چهرهای از شبحی گمشده و مسحور است
شرحِ این واقعه را از شبحِ پیر بپرس
رازِ پنهانیِ این خوابِ نفسگیر بپرس
عقل اگر راه به جایی نبرد در شبِ گور
پاسخِ وسوسه را از لبِ تقدیر بپرس
آخرِ قصه نه این لرزشِ پوشالیِ ماست
نه همین پوچی و این نالهیِ توخالیِ ماست
در نبردی که میانِ دل و این ثانیههاست
فتحِ فردا، ثمرِ باورِ جنجالیِ ماست
پس از این معرکه، آن نغمه که باقیست تویی
در شبِ مستیِ ما، ساغر و ساقیست تویی
مرگ اگر هست، همین ریختنِ قالبهاست
آنچه در دایرهیِ واقعه باقیست، تویی
فاش گردیده که این پرده، فرو ریختنیست
پردهی مبهمِ پندار که آویختنیست
غایتِ فلسفه این است: که در نقطهیِ اوج
مرگ، پیوندِ بزرگیست که آمیختنیست!
سرِ این رشته گره خورده به بیداریِ ما
به همین تابشِ در لایهیِ دشواریِ ما
ما همانیم که از مرگ، ابد ساختهایم
حک شده بر دلِ تاریخ، پدیداریِ ما
از دلسروده های ققنوس اساطیر به قلم محمود گندم کار وحید
مجموعه اشعار پژواک فریاد دفتر آتشکده ی دل
پینوشت: در اقلیمِ بیداری «این منظومه، نه مرثیهای برای فنا، که شیوهنامهیِ عصیانِ آگاهی بر علیه ظلمتِ پندار است. آنجا که \\"شبِ همهمه\\" با گامهایِ سنگینِ اشباح آغاز میشود، ما با آفرینش نامه ی مرگی روبهرو هستیم که بویِ زندگی میدهد. حقیقتِ عریانِ این ابیات در آن است که جهان، تنها آیینهی است که برای شکستن ساخته شده؛ چرا که پس از فروریختنِ این \\"صورتِ غبارآلوده\\"، آنچه باقی میماند، نه عدم، بلکه خونِ تپندهیِ تاریخ است که در کالبدِ ما به ابدیت میپیوندد. ما از تبارِ آنانی هستیم که پاسخ را نه از عقلِ مصلحتاندیش، که از \\"لبِ تقدیر\\" و در کشاکشِ \\"خوابهای نفسگیر\\" ربودهایم. این شعر، طنینِ گامی است بر پلههایِ استوارِ \\"پدیداری\\"؛ اثباتی بر این مدعا که ما تنها ناظرانِ زمان نیستیم، بلکه خودِ زمانیم که در نقطهیِ اوجِ فلسفه، با مرگ دستافشانی میکنیم. سرنوشتِ ما، نه خاکسترِ نسیان، که تبلورِ نوری است که از شکافِ پردههایِ دریده، به سقفِ ابدیت میتابد.
سلام و درود
چارپارهی زیبایی است
بامحتوایی نیکآوا و مفهومپرداز و گستردهاندیش.
در بحر رمل مثمّن مخبون محذوف
زنده باشید و شاد و سرافراز