خوا موش
چه دلانگیز است این جهان،
اگر تو
همنفس باشی،
چراغی در شبهای تنهایی،
و پناهی
برای خستگیِ تنم.
اگر عاشقان میدانستند
چه دشوار است این راه،
دلِ سنگ چگونه میسوزد،
و زخمی که
پیش از آنکه گام برداری،
بر جانت نشسته است...
مخور آبی
که از هر جا بجوشد،
نه آن یاری
که از تو برخیزد.
دل، آینهدارِ نگاهیست
که تابِ تلخیِ زبان را ندارد.
بیحسادت باش،
که در کفن هم
آرام نمیگیرد
آنکه
از کردار خویش
در رنجِ خلق است.
مخوان دلی را
که در خونش
بذرِ بدی میکارد.
سادهدلیات را نشانه میگیرد،
با لبخندی پر از مکر،
سخنِ بیهوده میگوید.
گفت:
از قبیلهی ستم
به دنیایی پناه آوردم،
ندانستم
دنیا نیز
در خدمتِ همانهاست.
آنجا که
عادت،
بر زبانها حکومت میکند،
نه بر دلها...
در گذشتهی نیکان
سیر کردن، بد نیست،
انتظار
همیشه با امید همراه بود.
اما امروز،
زبان،
سایهای از حقیقت را هم نمیفهمد.
شاید
تغییری در راه باشد،
اما پیش از آن،
باید سوخت،
باید دانست
که زبانِ ناکسان
راهی به روشنی ندارد.
برخی انسانها،
شیطاناند و بخیل،
با دهانی یاوهگو
و دلی خاموش.
درسِ دروغ میدهند
و نامش را دانایی میگذارند.
روزی خواهد آمد
که آغاز،
سختی خواهد بود،
اما پایان،
رهاییست.
و گفتن،
نه پایان دارد،
که آغازِ دیگریست.
شاید تغییر،
تو را به سرمنزل برساند،
اما در این راه،
باید از آتش بگذری،
و از نگاههای سوزان،
نهراسی.
اگر وجودت
از گوهرِ نجابت باشد،
نادانان
بر آن تهمت نخواهند بست،
بیآنکه بدانند
چه را میکوبند.
سواب بر توست.
زودتر
از ناکسان دور شو،
که عقل،
در کنارشان
زنگ میزند.
آنان همیشه آمادهاند
تا تو را
بیمن کنند.
بعضیها
فقط زباناند،
دهانی باز،
بیدر،
بیکلید.
در برابرشان،
بیپناهی.
به خودت فکر کن،
مبادا
در تنورِ نادانیشان
بسوزی.
قرار نیست
دروازهبانِ دهانِ ناکسان باشی.
اگر نعمتی داری،
به خانِ آن قانع باش.
نامِ خدا را
بر زبان بیاور،
نه شکایت را.
در خانهی اندیشه،
سخن،
باید قرقِ معنا باشد.
سخنِ بیمعنا،
پُرگوییست.
کجا رفتی
که در خلوتِ شکر،
به یادِ دعا نیفتادی؟
همیشه
درگیرِ ناله مباش،
چون حسِ بیدرد،
بیدلیل،
بیزبان است.
اگر
در انتظارِ خدا نشستهای،
سکوت کن.
بگذار زبانت
در برابر او خاموش بماند،
تا دل،
با او سخن بگوید.
طوبی آهنگران ۸۱۰۱۴۰۴