درود بر شما استاد بانو حکیمی بزرگوار🌺
سپاسگزارم بابت نقد و وقت ارزشمندتان🙏
جسارتا استاد (وزن سماعی) یا تقطیع شاعرانه ی تان
درست است ولی در تقطیع عروض نمیگنجد
میتوانستم به این شکل بنویسم :
✨به چشمانت شدم چون شاعر ای یار غزلخوانم✨
(دو چشمت را شدم شاعر؛ تو ای یار غزلخوانم)
- «چه سود این غزل باید نمی خوانی کتابم را»
(چه سودی این غزل دارد؟ نمیخوانی کتابم را)
(ی) و (دارد) وزن شعر را تغییر میدهد، گرچه
خوانش روان دارد
- «که از مجهولِ آن معلوم نمیآبی جوابم را»
(و از مجهولِ حرفِ دل، نمییابی جوابم را)
(این پیشنهاد درست و عالی ست از هر جهت) 🌺
- «شرابِ جامِ شوکران من چو شامِ آخرم باشد»
(شرابِ شوکرانی هم، چو شامِ آخرم باشد)
پیشنهاد خوبی ست ولی واژه ی شوکران بدون (جام)
در دستور زبان و مفهوم شعر اشکال دارد
- «مجالِ این وداعم نیست، بِکِش دارِ طنابم را»
(دگر هنگامِ رفتن شد؛ بکش دارِ طنابم را)
وزن سماعی گوش نوازی دارد و به همان
اندازه در مفهوم و مضمون اشکال بسیار.
چرا ای خوابِ چشمانم! به پلک من نمیآیی)
این پیشنهاد شما واقعا عالی و زیباست
(ثوابِ دستِ غمگینت شده آرامشِ این جان)
این مصراع ابهام بنده ست و 3 مفهوم دارد
اگر توجه کرده باشید در مصراع بعد از واژه
صواب استفاده کردم و (آرامش جانم) در تقطیع
بحر عروضی آن را تغییر می دهد.
و بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد بزرگوار🙏🌺
نکته های بسیار عالی و زیبایی از قلم زیبای شما
آموختم و بار دیگر صمیمانه از الطاف بزرگتان سپاسگزاری می کنم
🙏🌺🌸🌺🌸🌺🌸❇️🌸🌺🌸🌺🌸🌺🙏
پاینده باشید و قلمتان زرنگار

🫡
در خصوص با نظر استاد عزیزم جناب به گزین بزرگوار
باید عرض کنم که خودمم نمیدانم ولی عجیب ارادت خاصی
به ایشان دارم، دیدگاهشان را به اثر این حقیر از هر جهت دوست دارم
در نظر اول چهره ی ایشان بر دل همگان نمینشیند ولی خدا خودش
می داند که چه قلب بزرگ و رئوفی دارند و در حال مرگ هم
قلب من به احترام قلبشان ایستاده سخن میگوید، از پاچه خواری و
چاپلوسی بسیار متنفرم که در خلوت خود هم خدا☝گواه است جزاین نگفتم
نه تن از دردِ من داند نه دل حالِ خرابم را/
نه دل از عاشقی دارم نه سر سودای وامق را/
نه دل دیگر رمق دارد نه تن یک لحظه تابم را/
کجای قصه ی عاشق، غمی سوزانده قلبم را/
در آغوشت بگیر ای غم، تو این عشقِ مذابم را/
شدم شاعر آن چشمت، تو ای یار غزلخوانم/
چه سود این غزل باید نمی خوانی کتابم را/
چنان دم درکشم سنگین که جانم می رود از دست/
ولیکن کس نمی بیند دل و درد و عذابم را/
چرا ای خوابِ چشم من! به پلک من نمی آیی/
که بر دستت بخوابانی، سرِ آرامِ خوابم را/
ثوابِ دستِ غمگینت شده آرامشِ این جان/
وگر پای خطا باشی نمی خواهم صوابم را/
حسابِ زخمِ دل رد شد ز انبوهِ سوالاتم/
که از مجهولِ آن معلوم نمیآبی جوابم را/
شرابِ جامِ شوکران من چو شامِ آخرم باشد/
مجالِ این وداعم نیست، بِکِش دارِ طنابم را/
⏳شام آخر🍂
سید موسوی (نوریان)🪶
☘☘☘☘
درود جناب نوریان عزیز
همهی سرودههایی که تاکنون در سایت ادبی شعر ناب به اشتراک گذاشتهاید، سرشار از احساس لطیف و شاعرانه است؛ امّا از دیدگاه وزنی، گاهی لغزشهایی وجود دارد؛ البته، همچنان که جناب بهگزین ارجمند نیز در بخش دیدگاهها اشاره نمودهاند، سرودهی جاری، نسبت به سرودههای پیشین شما، پیشرفت چشمگیری در وزن دارد.
* ذیلا مصراعهای ناموزون، همراه با جایگزینهای پیشنهادی آورده میشود:
- «شدم شاعر آن چشمت تو ای یارِ غزلخوانم»
(دو چشمت را شدم شاعر؛ تو ای یارِ غزلخوانم)
- «چه سود این غزل باید نمی خوانی کتابم را»
(چه سودی، این غزل دارد؟ نمیخوانی کتابم را)
- «که از مجهولِ آن معلوم نمیآبی جوابم را»
(و از مجهولِ حرفِ دل، نمییابی جوابم را)
- «شرابِ جامِ شوکران من چو شامِ آخرم باشد»
(شرابِ شوکرانی هم، چو شامِ آخرم باشد)
- «مجالِ این وداعم نیست، بِکِش دارِ طنابم را»
(دگر هنگامِ رفتن شد؛ بکش دارِ طنابم را)
* پارهای از مصراعها نیز مشکل وزنی ندارد؛ امّا، گاهی اشکالِ نحوی، معنایی و... دارد؛ از جمله:
- «چرا ای خوابِ چشم من! به پلک من نمی آیی»
(چرا ای خوابِ چشمانم! به پلک من نمیآیی)
- «ثوابِ دستِ غمگینت شده آرامشِ این جان»
مفهوم گنگ است و بهجای «آرامشِ این جان» نیز بهتر است بگوییم: «آرامشِ جانم»
یادآوری میشود: معادلها صرفا پیشنهادی است؛ هرچند سعی شده است بر پایهی واژگان کاربردی در شعر جاری باشد؛ امّا، قطعا هر شاعری، بهترین ویراستار برای کلام و احساس و اندیشهی خود است؛ در هر حال، اگر نکات گفته شده را رعایت بفرمایید و وزن چند مصراعِ ناموزونِ شعرِ صفحهی فراروی را مورد بازنگری قرار بدهید، قطعا غزلتان حسبرانگیزتر و روانتر در ژرفای احساسات نفوذ پیدا میکند و ماندگاری مییابد.
اندیشهتان پویاتر و کلامتان رساتر باد!
مانا باشید به شعر و شعور و مهرورزی!