هبوطِ پایانی
در شبی که زِ جان تهی میشد
خونم از لای استخوان میریخت
هرچه میخواستم کمی برخیزم
درد با ضربهای مرا میریخت
باد از سمتِ زخم میآمد
مثل یک مرگِ تازه میپیچید
کوچه در چشمِ من فرو میرفت
شب به اعماقِ شب فرو میچید
چشمهایت هبوطی از تَب بودند
عمقِ چاهی که راهِ برگشتش
در سکوتِ جنون نمیگنجید
در هراسی که روح میکُشتش
هر نَفَس مثل مرگ تکرار شد
در رگم گورها، لانه میکردند
زیر انگشت تو مچاله شدم
استخوانهایم ناله میکردند
خانهام گورِ بیفروغی شد
پنجره سرد و مرگ میبارید
عکس تو در دلِ شبِ پوسیده
مثل یک زخم کور مینالید
رفتی و مرگِ بیصدا آمد
در تنم ریشه زد، هبوط آورد
هر کجا گامِ تو نمیافتاد
باد، بویِ نبودنت آورد
از تو آتش هنوز میمانَد
در تهِ جانم، از نفس خسته
هر که نامت کشید در دلِ من
بیصدا، بیامان، خسته
سالها در هبوطِ نامت سوخت
بینفس در مسیرِ یک گورم
تو مرا در خودت رها کردی
من در اعماقِ درد، محصورم
باز برگرد اگر چه میدانم
نبضِ این کوچه در غمت سرد است
باز برگرد که هر چه در من هست
تیرهتر از سکوتِ یک مرد است
گرچه مرگ از وجود من لبریز
تو هبوطی به سمتِ خونینِ من
مرگ پایان نبرد من بود و
زندگی گورِ روشنِ من
۰۵:۳۰
۱۴۰۴/۰۹/۲۹
به سروده ی پـیـام هاشمی ( تــَکیـده )