شنبه ۱۸ بهمن
|
دفاتر شعر بهاءالدین داودپور تخلص بامداد
آخرین اشعار ناب بهاءالدین داودپور تخلص بامداد
|
نالهای از جنس آتش
دود میآید ز جانم، شعله میبارد ز سر
در تبِ بیدرمانِ عشق، خلقی پاک میسوزند.
بگو ای حکیمِ ناآزموده! در آن بساطِ رنگینت چه داری؟
که جز دودی و خاکستری بر جایِ این همه سوز ننهادهای!
این چه آتشی است که تا ابد باید در آن گداخت؟
این چه فراقی است که تا همیشه بایدش خواند؟
به یاد آر آن نویدهای روشن، آن بشارتهای گرم
که خطیبِ قبلهگاهِ دل، با لهجهای ملکوتی داد
کنون مرا،که تنها ماندهام در این بیابانِ سوزان،
چون بیگانهای مینگرانی؟چو خار میپنداری؟
چنین با منِ شکیبا، با منِ صابر، با منِ نجیب
چرا چون دشمنانِ روزگار رفتار میکنی؟
بدان! بدان که دیگر طاقتم بریده
صبرِمن، که دریاگونه بود، به لب رسید.
شکیباییام،چو کوهی که از درون خرد شود، فرو ریخت.
دیگر من واین خلقِ روزگارِ درجفا
هیچ تاب و تحملی نمانده باقی
بهاالدین داودپور.بامداد
زمستان ۴۰۴
|
نقدها و نظرات
|
درودوسپاس بسیارازحضورگرمتان پاینده باشید | |
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.