هبوطِ پنهانی
در شکستِ شبی که میگذرد
نَفَسَم در عزای باد افتاد
خاک از استخوانِ من برخاست
تا غبارت دوباره به راه افتاد
کوچهام را هجومِ خاموشی
به تباهی کشید و بر افتاد
هر قدم، بیتو سمتِ بیسویی
هر نفس، در هبوطِ سرد افتاد
چشمهایت، هزارهای گُمگشته
در مدارِ جنونِ من چرخید
هر نجومی که نام تو میبرد
در سیاهیِ من فروخشکید
تکیهگاهِ تَنم به لرزش بود
باد از عمقِ درد من میگفت
هرچه از من گریخت، سایه شد
هرچه از تو میرسید، میخفت
در رگم رعدِ تبِ تباه افتاد
مرگ میجوشد از حریقِ دلم
برقِ انگشت تو، هبوطی بود
یک جهان ریخت در شقیقه فکرم
خانه از استخوان تهی گردید
عکسهایت ز خاک میجوشید
پنجره ها مأمنی برای شکست
باز باد را تا رمق مینوشید
از تو آزارِ آذرین مانده
در تنم وهمِ قعرِ بیگاه است
رفتی و هر گذر که نامت برد
در من آیینِ زخم همراه است
من که عمری به نامِ تو مُردم
نَفَسَم را به تیغ بخشیدم
من کدامین تَنِ غریبت را
در پَسِ تو به عشق بخشیدم؟
باز برگرد؛ جهان نفس کم دارد
کوچه در حزنِ پای تو وا شد
تا ببینم چگونه در فقدان
فصلِ آبان دوباره پیدا شد
گرچه در من سقوط پیوستهست
تو هبوطی به سمتِ روشنِ من
مرگ پایان راه من بود و
زندگی در نگاه تو بی من
۱۰:۳۰
۱۴۰۴/۰۹/۱۳
به سروده ی پـیـام هاشمی ( تــَکیـده )
شماره ثبت: ۷۰۵۵۸۰
دلنوشته زیبایی است
جسارتا آهنگ نیمایی ندارد