از صورت فلکم آنچه خود اجیر بود
خود داستان زندگیم را منیر بود
بر خیر و شر چه تکلیفی عقل را
آنجا که محنت و دردم ضمیر بود
خود خواسته نشدم هیچ دام را
راه از برای آنچه مرا اردشير بود
آموختم از طبیعت و گیتی قرار چیست
بی اختیار فکر و خیالم مسیر بود
باب الفتوح سزاوار دوستان
هر اسم را که به عنوان میر بود
خو داد خلق شریفان أهل درد
انجام هر معامله ای که وزیر بود
مکار بر همه مرحله ای از قیام
پیش خطیب نمازی که گیر بود
فرصت نداد گراید به میل بخت
کز طبع گرم مزاج اش فطیر بود
چون خنک تازی میدان رزم گاه
تاریخ را ننورديده مستدیر بود
از ابتدای کوچه رضوان مصطفی
تا انتهای خط خماران مدیر بود
بس توبه کرد که من بعد نشکند
روزی ،نشد ز بسا دلپذیر بود
پروانه بخت تا به سحر بگرد شمع
در انتظار آمدنش چون اسیر بود
آزرده خاطر از همه عالم چغانه زن
َرسواتر از همه سوداگران پیر بود
دیگر مقام نافذا ز قضا هم نخواست
هیچ، آنکه به اثبات اخیر بود
۱۴۰۴،۰۹،۲۶
حکیمانه و زیباست