سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

يکشنبه ۱۹ بهمن

20 رباعی 1

شعری از

مهدی احمدی

از دفتر شعرهای اون جوری نوع شعر رباعی

ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴ ۱۵:۲۴ شماره ثبت ۱۴۳۰۷۳
  بازدید : ۵۳   |    نظرات : ۱

رنگ شــعــر
رنگ زمینه
دفاتر شعر مهدی احمدی

توی دل من گمان کنم جنگ شده
آوای تپیدنش بدآهنگ شده
من مانده ام این باز چه مرگش شده است
شاید دل من برای تو تنگ شده
 
با جان خمار باده را می سازند
با پای پیاده جاده را می سازند
در لحظۀ دست و پا زدن در آتش
سرزنده ترین اراده را می سازند
 
تا لحظۀ بینا شدنم رنگ نبود
تا دل شنوا نبود آهنگ نبود
شیدا شدم و دو بال پیدا کردم
تا لحظۀ پر زدن قفس تنگ نبود
 
آنان که سه چلچراغ شام سیه اند
لپ های تو و ماه شب چارده اند
شب ها که تو روی بالکن می آیی
در بین ستاره ها تو گویی سه مه اند
 
هر جا که اراده و شکیبایی هست
یک زندگی شاد و تماشایی هست
در طالع هر مرد و زن اهل عمل
اقبال بلند و بخت رؤیایی هست
 
یک پای رونده راه را می سازد
با گام نخست جاده می آغازد
حتی سفری به دور دنیا را هم
گام یکمین به راه می اندازد
 
یک مرد به خوابی ابدی رفت و غنود
یک بچه به روی زندگی چشم گشود
دیروز یکی بود که اینک رفته
امروز یکی هست که دیروز نبود
 
چشمان تو می کارد و می پروردم
در باغچه اش به بار می آوردم
یک روز دلم به باغ یک آینه رفت
دل هم که به هر سو برود می بردم
 
آن لحظه که آنِ لحظه در مشت من است
آن لحظه که من روشن و بی خویشتن است
آن لحظه که آن بی امانی دارد
آن لحظه همان لحظۀ عاشق شدن است
 
جنگ تو و زندگی هراس انگیز است
یک جنگ مهیب و خشن و خونریز است
در بازی روزگار یک قانون هست:
بردن همه چیز نیست، تنها چیز است
 
موهای تو جذاب ترین حالت کل
ابروی تو محراب ترین معنی پل
چشمان تو بی تاب ترین مرغابی
لبخند تو کمیاب ترین گونۀ گل
 
موجی که به پا خاسته یک طوفان است
بذری که به پا خاسته باغ افشان است
رودی که فرونشست مردابی شد
انسان چو به پا خاست ابرانسان است
 
پیچان و خروشان و دمان می تازد
خود را به میان دره می اندازد
رودی که اراده کرده دریا باشد
با خون خودش دریا را می سازد
 
مردی که صدای قلب خود را نشناخت
تقدیر ترانه ای برایش ننواخت
مردی که نرقصید به ساز دل خود
جانانه ترین تانگوی دنیا را باخت
 
خندیدی و لامپ را که روشن کردی
آهنگ نبرد با دل من کردی
مستانه که ایستادی و لخت شدی
انگار لباس رزم بر تن کردی
 
انسان میانسال جوانی پیر است
این بازی بچگانۀ تقدیر است
مردی سی و هفت ساله عاشق شده بود
خندید و به خود گفت که دیگر دیر است
 
طوفان که به دشت ها شبیخون بزند
هر سرو که خم نمی شود می شکند
تعظیم نمی کنم به بادی، بگذار
تا از بن و بیخ ریشه ام را بکند
 
یک شاعر گمنام خودش می داند
اشعار وی از چشم نهان می ماند
گاهی دلکم بی خودکی می لرزد
انگار یکی شعر مرا می خواند
 
یک دخترک از می زیبایی مست
یک گل پسر از می شیدایی مست
آواز بداهه ای است در گوشۀ دنج
همخوانی تن های ز تنهایی مست
 
در کشور ایران مثل زیبایی است
گویند که هر دخترکی بابایی است
اما تو چه مامانی و نازی لیلا
هر قاعده ای شامل استثنایی است
۱
اشتراک گذاری این شعر
۲ شاعر این شعر را خوانده اند

مصیب حیدری (عاطف)

،

عباسعلی استکی(چشمه)

نقدها و نظرات
عباسعلی استکی(چشمه)
چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴ ۲۲:۴۰
درود بزرگوار
بسیار زیبا و دلنشین بودند
حکیمانه و آموزنده
دستمریزاد خندانک
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


(متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
1