توی دل من گمان کنم جنگ شده
آوای تپیدنش بدآهنگ شده
من مانده ام این باز چه مرگش شده است
شاید دل من برای تو تنگ شده
با جان خمار باده را می سازند
با پای پیاده جاده را می سازند
در لحظۀ دست و پا زدن در آتش
سرزنده ترین اراده را می سازند
تا لحظۀ بینا شدنم رنگ نبود
تا دل شنوا نبود آهنگ نبود
شیدا شدم و دو بال پیدا کردم
تا لحظۀ پر زدن قفس تنگ نبود
آنان که سه چلچراغ شام سیه اند
لپ های تو و ماه شب چارده اند
شب ها که تو روی بالکن می آیی
در بین ستاره ها تو گویی سه مه اند
هر جا که اراده و شکیبایی هست
یک زندگی شاد و تماشایی هست
در طالع هر مرد و زن اهل عمل
اقبال بلند و بخت رؤیایی هست
یک پای رونده راه را می سازد
با گام نخست جاده می آغازد
حتی سفری به دور دنیا را هم
گام یکمین به راه می اندازد
یک مرد به خوابی ابدی رفت و غنود
یک بچه به روی زندگی چشم گشود
دیروز یکی بود که اینک رفته
امروز یکی هست که دیروز نبود
چشمان تو می کارد و می پروردم
در باغچه اش به بار می آوردم
یک روز دلم به باغ یک آینه رفت
دل هم که به هر سو برود می بردم
آن لحظه که آنِ لحظه در مشت من است
آن لحظه که من روشن و بی خویشتن است
آن لحظه که آن بی امانی دارد
آن لحظه همان لحظۀ عاشق شدن است
جنگ تو و زندگی هراس انگیز است
یک جنگ مهیب و خشن و خونریز است
در بازی روزگار یک قانون هست:
بردن همه چیز نیست، تنها چیز است
موهای تو جذاب ترین حالت کل
ابروی تو محراب ترین معنی پل
چشمان تو بی تاب ترین مرغابی
لبخند تو کمیاب ترین گونۀ گل
موجی که به پا خاسته یک طوفان است
بذری که به پا خاسته باغ افشان است
رودی که فرونشست مردابی شد
انسان چو به پا خاست ابرانسان است
پیچان و خروشان و دمان می تازد
خود را به میان دره می اندازد
رودی که اراده کرده دریا باشد
با خون خودش دریا را می سازد
مردی که صدای قلب خود را نشناخت
تقدیر ترانه ای برایش ننواخت
مردی که نرقصید به ساز دل خود
جانانه ترین تانگوی دنیا را باخت
خندیدی و لامپ را که روشن کردی
آهنگ نبرد با دل من کردی
مستانه که ایستادی و لخت شدی
انگار لباس رزم بر تن کردی
انسان میانسال جوانی پیر است
این بازی بچگانۀ تقدیر است
مردی سی و هفت ساله عاشق شده بود
خندید و به خود گفت که دیگر دیر است
طوفان که به دشت ها شبیخون بزند
هر سرو که خم نمی شود می شکند
تعظیم نمی کنم به بادی، بگذار
تا از بن و بیخ ریشه ام را بکند
یک شاعر گمنام خودش می داند
اشعار وی از چشم نهان می ماند
گاهی دلکم بی خودکی می لرزد
انگار یکی شعر مرا می خواند
یک دخترک از می زیبایی مست
یک گل پسر از می شیدایی مست
آواز بداهه ای است در گوشۀ دنج
همخوانی تن های ز تنهایی مست
در کشور ایران مثل زیبایی است
گویند که هر دخترکی بابایی است
اما تو چه مامانی و نازی لیلا
هر قاعده ای شامل استثنایی است
بسیار زیبا و دلنشین بودند
حکیمانه و آموزنده
دستمریزاد