شنبه ۲۵ بهمن
|
دفاتر شعر مسعود مسجدی اصفهانی(ساعی)
آخرین اشعار ناب مسعود مسجدی اصفهانی(ساعی)
|
من از روزی که دانستم خُدا هم دل بُرید از ما
چگونه دست بالا گیرم از بهرِ دعا هر شب؟
.
نفس در سینه ام یخ زد، صدایم در گلو پوسید
چه سود از گریه ی بی حاصلِ پنهانِ ما هر شب؟
.
صدایم در خودش گم شد، نفس در سینه خاکستر
چه می جوشد زِ چشمی خسته جُز خون و نوا هر شب؟
.
به روی خسته ام افتاد ؛ سایه از درِ تردید!!
که آیا می رسد روزی نجات از این بلا هر شب؟
.
جهان بر دوش من سنگین، دل از باور تُهی، خسته
به زخمِ کهنه می پیچد تنم با این قضا هر شب
.
اگر امید باشد در دلِ ویران و خاموشم
بپاشد نور و می ریزد زِ پشتِ پرده ها هر شب
.
دُعایی کز سر ایمان نباشد پوچ و بی معنیست
وگرنه زاهد خلوت نشین گوید: 《خدا》 هر شب
.
من و این راهِ بی برگشت ، من و تکرار بی لطفی
خدایا بشنو … حتی گر نمی خوانم تو را هر شب
.
مسعود مسجدی اصفهانی (ساعی)
|
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
بسیار زیبا و دلنشین
دستمریزاد