يکشنبه ۱۹ بهمن
|
دفاتر شعر سجاد محمدی(سمیم)
آخرین اشعار ناب سجاد محمدی(سمیم)
|
سر من خورده به سنگ
سر من نشکسته
دلم اما بسیار
دل تو سنگ که نه
یک تبر، از جنس نمک
میزند پشت هم
زخم به من
سر تو بالاتر
از همه در بارش مرگ
مرگ عشق
مرگ ذوق
مرگ همه چیز
میکُشد مثل تبر
این درخت نورس
من سکوتم مرگ است
مرگ خاطرهها
مرگ عشق، جوانی، همهی حادثهها
حادثه باز بیا
از نو بنویس
که سرم خورده به سنگ
حادثه روز دیدار تو را
خاطره کرد
که تو افتادی
از بالای چند پلهی بلند
و من از ترس گرفتم
تو را زیر بغل
تو لبخند زدی
و من از ذوق
مات چشمان سیاه تو شدم
یا که در زیر درخت گردو
یک کلاغ
بعد منقار زیاد
گردویی را انداخت
روی سرت
و من از دور تو را میدیدم
به لبم قهقههای سر دادم
تو دیدی و لبت
مثل گل سرخ شکفت
و باز حادثهای
پشت حادثهای
میکشید خط زندان تو را
دور سرم
من یک زندانی
که از شوق دیدن زندانبان
کردم پشت هم
خطا پشت خطا
تا شدم محبوس ابدی
پشت مردمک چشم تو
میلههایش چه بلند
مژههایت چه بلند
همهی این حادثهها
مثل یک قصه درون ذهنم
هنوز
میکند کامم را
شیرین مثل عسل
ولی از دوری تو
بعد یک حادثه تلخ
که افتاد دلی مثل دلم
در دل تو
و مرا پشت زندان دو چشمت بستی
در غل و زنجیرِ یاد و خاطرهات
کامم شده تلخ
مثل خاطرهی مرگ پسر
تو از دور
تبر در دستت
ولی ذهن من انگار تبر را
مثل دسته گلی تازه بدید
که برای دل من
بین گلهای فراوان باغ دلت
کرده بودی دستچین
تا رسیدی نزدیک تنم
دل من مثل شاخه بید
از ترس بریدن لرزید
و تبر خورد لب
خاطره ها
حادثه ها
همهی یاد خوبی تو
در هم بشکست
مثل دل من
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.