در برزخِ سپیدههای بیوقت،
آنگاه که مهسرودِ آفرینش
بر آستانهی آسمان
چون پوستینهای از نورِ درهمتنیده
آویخته است،
سطرهای کون و مکان،
در جنبشی مبهم،
به تپشِ نخستینِ خلقت
بازمیگردند.
زمین،
در جوفِ گمنامِ خویش،
عطری از فردوسِ ناسوتگریز
میپرورد؛
عطری که
با رگهای فرسودهی تاریخ
همآغوش میشود
و شریانهای خاموشِ جهان را
از غبارِ قرون
فرامیبرد.
در فراسو،
فرشتگان با بالهایی از نیشترِ نور،
بر الواحِ کهنِ آفرینش
فرو میریزند؛
و هر ذرّه،
در هیأتِ رمزیِ نامکشوف،
به نامی اعظم
متجلّی میشود—
نامی که
هندسهی ظلمت را
فرو میخورد:
دختر آفتاب.
ای زایشِ تو،
حاشیهی متنی که
کاتبِ ازل
با جوهری از نور بیمبدأ
بر صفحهی عدم
نگاشت؛
ای حضورِ تو،
گرهی ازلی،
که ریاضیاتِ خلقت
بر مدارِ آن
قوام یافته است.
و من،
در میانهی این ساحتِ قدسی،
گواهی میدهم
که از نسلِ توأم—
چه از مادری،
چه از پدری؛
و میدانم
که پیوندم با تو
در ریشههای ناگفتهی خلقت
نقش بسته است،
و همین انتسابِ پنهان،
مرا به رازهایت،
بانوی بینشان،
مَحرَم میدارد.
درکِ تو،
سلوکیست
در کُنهِ متافیزیکِ نور؛
گامیست
در دهلیزهای بیمنطقِ اشراق؛
و مکاشفهایست
که در آن
کلمه
از پوستِ خامِ معنا
بیرون میجهد
و بر فلکِ هشتم
فرو مینشیند.
خورشید،
در طنینِ شکوهِ تو،
به حنظلِ تواضع
فرو میافتد؛
و ماه،
در اعماقِ حیرتِ جمالت،
به سایهی ابرهای سربی
منکف میشود؛
چنانکه گویی
پردههای فلک
از شرمت
درهم پیچیدهاند.
در مدارِ این لحظه،
ریشهها
به تلاطمِ نوریِ نامفهوم
مبتلا میشوند؛
چشمهها
از هیولای آب
به هیأتِ دعا
درمیآیند؛
و باد،
در دالانهای ناگشودهی هستی،
تسبیحی از آواهای بیمبدأ
میپراکند.
امروز،
جهان،
در نامِ تو
چون گنبدی از نورِ مثالی
گشوده میشود؛
و دلها
در تماشای حضورت،
به سجدهای از جنسِ
جبرِ نورانی
فرو میافتند؛
سجدهای که در آن
سایهها
به اصالتِ نیستی
اعتراف میکنند،
و روشنایی،
خویشتنِ خویش را
بر مکاشفهی جهان
تعلیق میزند.
و من—
در هیأتی از ذرّاتِ مردّد،
بر پرتوی از نامت
برجا میمانم؛
شاید که
در این طوفانِ نورِ بیفرجام،
جوهرِ خاموشِ جانم
به جوهری از جاودانگی
مبدّل شود؛
و سطرِ نانوشتهی هستیام
در حریرِ اسرارِ تو
نقشی دوباره یابد.
محمدرسول بیاتی
شورانگیز و زیباست
در وصف اسوه عشق و محبت حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام