گر صدایت را بشنوم از راه دور....
من اشکهایت را زندگانی میکنم....
غم دوری تو را بیتاب ، تاب آوردهام....
تا بگویم:مردمان فریاد از بیچاره گی....
غم تنهایی من را از تیشه فرهاد پُرس....
تا بگوید شیرین من در سرزمینی دیگر است!...
ناز روی من مانده است در سرزمین برف و یخ!...
این بهانست تا نفرین فرستم بر سفر....
ماندهام اینجا سر بر زانوی غم....
این دقایق سرد و ساکت ماندهاند....
روزهای بی تو را چُون مُردگان سر میکنم....
( برای دختر عزیزم ساناز قشنگم)
⚘⚘⚘ ⚘⚘⚘ ⚘⚘⚘
روزی که آمدی دیدی....
بر روی کاغذ سفید قلبی کشیدهام....
قلم را ز من گرفتی و نقش تیری بر آن زدی....
خون چکان شد بر روی کاغذ سپید قلب سُرخ من....
بعد زیر آن نوشتی....
جگرها خون شود تا عاشقی به معشوق خود رسد....
خون شد جگر بیا ، که من ز ندیدنت خون جگر خورم...
بر باد رفت عمر و جوانی....
آنسان که باد برگ درختان را میبِرد....
من عاشقم به عکس روی تو قناعت نمیکنم....
کجا نماز بی قبله و مُهر و سجاده ممکن است....
دلنوشته زیبا و دلنشین بود