سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

پنجشنبه ۲۰ آذر

❤️ چامه‌های دل ❤️

شعری از

زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)

از دفتر دل آس نوع شعر غزل

ارسال شده در تاریخ ۹ روز پیش شماره ثبت ۱۴۲۶۵۴
  بازدید : ۷۷۲۱   |    نظرات : ۱۶۶

رنگ شــعــر
رنگ زمینه
دفاتر شعر زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
آخرین اشعار ناب زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)

صدای ارسالی شاعر:
به نام یگانه‌سراینده‌ی دیوان آفرینش
خندانک
✍ قالب ناب غزل
.
شعری که در سرتاسرش، دارد تبِ داغِ بغل
در من گرفته، پا دوباره؛ قالبِ نابش، غزل
.
قاموسی از: دل‌واژه‌های حسّ من جاری شده‌ست
در جای، جایِ گوشه‌های سازِ جانِ بی‌دغل
.
می‌خواهم این‌ شعرم‌ شود ثبتِ جهانی؛ چون‌ که‌ هست
نبضش طرفدارِ صفای زندگی، بین‌ِ ملل
.
امّیدوارم باشد احساسش مثالی روشن از
مِهر و، شود در کارِ دل، هر واژه‌اش ضرب‌المثل
.
گُل‌واژگانش بازگویند از: تپش‌های دلی،
سرمست گشته، با دمِ جامِ «الستُ؟» در ازل
.
وقتی فشارِ قندِ تو، می‌افتد از: نای نهان
باز از: غزل‌هایم بچش، شیرینیِ جامِ عسل
.
بگذار دستت، روی قلبِ واژگانِ شعرم‌و
نگذار بیند حسّ جان آسیب از انواعِ علل
.
شعرم دوای دردِ عاشق‌های دل‌زیبا شده‌ست
زیرا که در سرتاسرش، دارد تبِ داغِ بغل

زهرا حکیمی بافقی، غزل ۱۸۸، کتاب نوای احساس،
(۳۴۰ غزل همراه با معرفی اشعار تصدیری، اصفهان: کاشف علم، ۱۳۹۹.)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
✍ از سکوت سرشارم
.
با وجودِ آن که: من، با دلت سخن دارم
در کمالِ بی‌تابی، از سکوت، سرشارم
.
چون سکوتِ پیوسته، مظهرِ رضایت نیست
مثلِ ابرِ سرگشته، پُربهانه می‌بارم
.
نبضِ من نمی‌گیری؛ حسّ من نمی‌خوانی
می‌سراید از گریه، هر دو چشمِ بیمارم
.
از غمِ دلِ زارم، ناله بی‌امان دارم
روزها، پُر از، دردم؛ شب، هماره بیدارم
.
می‌کنی تو خرج امّا، نابجا غرورت را
حالِ دل نمی‌فهمی؛ از غرور بیزارم
.
دل شده، سیاوش در، شعله‌ی تبِ آتش
می‌تواند احساست، نَم دمد بر این نارم
.
رستمی تو هستی و، دل شده، چو تهمینه
در شبِ وفا بازآ، با دلت بشو، یارم
.
جامِ سینه‌ی زهرا، هر نفَس پُراز، بغض‌ا‌ست
اندکی بکن رحمی، بر گُلِ دلِ زارم
.
زهرا حکیمی بافقی (الف-احساس)
 *…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ در مکتب صباحی بیگدلی
.
از هجرِ تو هر روز، به تکرار بمیرم
روزی نه که یک بار؛ که صد بار بمیرم
.
وقتی نتَوانم بِنِشینم به برِ تو
با قلبِ پُر از شورشِ بسیار بمیرم
.
احساسِ دلم با تو فقط، غرقِ جنون است
بی تو، بشوم غرقِ غم‌و، زار بمیرم
.
دریای امیدی تو برای دلِ خسته
نگذار که در ساحلت ای یار بمیرم
.
با مهرِ تو زنده‌ست دل‌و، بی گلِ مهرت
از سوزنِ خارِ غمِ جان، خوار بمیرم
.
ای کاش که گرمم کنی از مهرِ محبّت
تا با تبِ گل‌بوسه‌ی چون نار بمیرم
.
بگذار لبت را به لبِ حسّ دلِ زار
تا داغ شوم از تو و تب‌دار بمیرم
.
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۲۲۰ از کتاب نوای احساس.
.
* گفتی: به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان سرت؛ بگذر و بگذار بمیرم
صباحی بیگدلی
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ قانونِ دنیا
.
چه قانون بدی، دنیای بی‌احساس دارد
دمادم، در سکوتِ لحظه‌هایت، بغض بارد
.
اگر روزی شکستی، شیشه‌ی همسایه‌ای را
به تاوانش، دمار از روزگارِ «تو»، برآرد
.
ولی روزی، اگر قلبت شکست از دستِ دنیا
نمی‌آید کسی، بر زخمِ دل، مرهم گذارد
.
فقط، با نشترِ زخمِ زبان‌های پُر از خار
درونِ گلشن‌و، باغِ وجودت، درد کارد
.
و گر پشتت شود خم، زیرِ بارِ زندگانی
جهان، پشتِ تو را با ناخنِ رویا نخارد
.
در اوجِ شورشِ دریای افکارِ پریشان
تو را دستِ تبِ پیوسته‌ی غم‌ها سپارد
.
همین بوده؛ همین است‌و، در آینده، هم‌این‌است
به جز نامردمی، فکری دگر، در سر ندارد
.
زهرا حکیمی بافقی، بسط غزل ۷۷، کتاب آوای احساس،
(۲۶۰ غزل همراه با معرفی اشعار سرخابی، اصفهان: نقش نگین، ۱۳۹۸.)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ اَمردادی
.
می‌شود گفت، با صفای جان/ هر کجا، از سرور، بنیادی‌ست؟
می‌شود با هوای دل، حس کرد/ سینه سرشارِ آبِ آزادی‌ست؟
.
کاش می‌شد؛ نمی‌شود؛ امّا،/ وقتی احساسِ جانِ شورش‌زا
مملو است از: سرایشِ غم‌ها؛/ بی‌قرار از: جفای بیدادی‌ست
.
ظلمِ بی‌حد، تمامِ دنیا را،/ کرده تاراج و رفته از هر جا
التهابی که می‌سروده، از:/ حسّ نابی که محوِ فریادی‌ست
.
از رگِ خوابِ چشمه‌ی رویا،/ رفته نابِ جنونِ ناپیدا
خوابِ شیرینِ عاطفه، هر دم،/ در پیِ پلک‌های فرهادی‌ست
.
رفته از خاطرِ نهان، شادی؛/ نیست در پیکرِ جهان، شادی
نیست در جامِ آسمان، شادی؛/ گرچه رقصِ بهار و خردادی‌ست
.
رفته آری، چو شورشِ آتش/ از دلِ خاکِ سینه‌ی سرکش
آبِ احساسِ آرزو؛ بی‌شک/ خانه‌ی دل، چو نقشِ بر بادی‌ست
.
شورِ رویای باورِ تنها،/ کاش چونان شقایقی زیبا
سرخ می‌ماند و با تبی گیرا،/ می‌سرود از: دلی که مردادی‌ست
.
دفترِ خاطره، کنون دارد،/ می‌نویسد: دلم جنون دارد
دخترِ عاطفه، اَمردادی‌ست؛/ پس چرا مرده در غمِ شادی‌ست؟!
.
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ رنگ عشق و عاشقی
.
در صدای یار، دیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
با نوای جان شنیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
شورشِ نابِ نگاهش، کرده جانم را خطاب؛
با صفای مِهر چیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
گرچه دنیا هست رنگارنگ؛ لیکن، هر نفَس
با رگِ نبضم گزیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
دفترِ دل را گشاییدم برای رسمِ مِهر
با گُلِ حسّم کشیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
آبِ عشقم می‌دهد، صد آب و رنگِ زندگی
بر سرای دل، دمیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
در رگم جاری زلالِ حس‌برانگیزِ صفاست
کرده هردم رو سپیدم، رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
رنگ‌ها، برجاست در هر گوشه‌ی آبی‌کران
بِهتر از: هر رنگ دیدم: رنگِ عشق‌و، عاشقی
.
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ مهر صبحگاهی
.
بتابان مِهر را در من؛ دلم را گرم فرما
مرا سرگرمِ خود کن، در پگاهانی دل‌افزا
.
طلوعِ آفتابِ نابِ مهرت، هر پگاهان
طلایی می‌کند رویای گندمزارِ دل را
.
تپش‌زا کن وجودم را به مهرِ صبحگاهی
ببر من را به ناپیدای احساساتِ دل‌زا
.
لبم را جلوه‌گاهِ مشرقِ خورشیدِ جان کن
و با بوسی، کویرِ سینه‌ام را کن گُل‌آرا
.
بدان این را صفای مهرورزی‌های نابت
گُلِ دل را دهد، گلزارِ بی‌پایانِ رویا
.
ببین «دل» «دل» نمودم، در دلِ شعری عطشناک
ولی «دل‌دل» نکردم، گفتن‌از: حالی تب‌آوا
.
هماره، دوستت بوده، دلِ همواره شیدا
همیشه، دوستت دارد دلِ بی‌تابِ زهرا
.
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ التهاب بوسه
.
«عشق» آمد؛ شد خطابِ بوسه‌ات
مهربانی شد جوابِ بوسه‌ات
.
وقتی از: صبحِ عطش، مهری دمید
باز هم دل شد خطابِ بوسه‌ات
.
گرمیِ مهرت پر از: «احساس» بود
بابِ دل بود التهابِ بوسه‌ات
.
فصلِ سردِ عاشقی، می‌گشت گرم
با دمای آفتابِ بوسه‌ات
.
می‌نمود احساسِ من را گرم‌تر
آتشِ پرسوز و تابِ بوسه‌ات
.
من دگرگون می‌شدم پیوسته با
التهابِ انقلابِ بوسه‌ات
.
عطرِ سرخی، از گلِ زیبای مهر
بر لبم می‌زد گلابِ بوسه‌ات
.
می‌شدم تر؛ تازه‌تر، از هرچه گُل
با صفای عطر ناب بوسه‌ات
.
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۵۵، کتاب نوای احساس.
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ از جنس دل
.
عطرهای هدْیه‌ات، در خاطرم جا مانده اَست
بسته‌های کادویت، در قلبِ زهرا مانده اَست
.
می‌نویسم خاطره؛ در دفتری، از جنسِ دل
تا بفهمی، عاشقت، همواره شیدا مانده اَست
.
در نگاهِ نابِ تو، موجِ صفا، در اوج بود
حالتِ گیرایی‌اَش، در جان، هویدا مانده اَست
.
بسترِ مِهرِ تو را، دنیای دل، دارد به یاد
از گُلِ تاثیرِ آن، جان، غرقِ رویا مانده اَست
.
گُلْ‌نمای خانه‌ی قلبم، همان مِهری‌ست که
در سپهرِ باورم، همچون ثریّا مانده اَست
.
عشقِ تو، با جان شده؛ جانا! عجین؛ آری ببین
در سرای رازِ جان، عشقت، چه پیدا مانده اَست
.
خیزشی همواره دارد، شورشِ دریای عشق
آبشار از خیزشِ آن، سخت، دروا مانده اَست
.
سر به پایین می‌کند؛ ژرفای دل را بنگرد
آبشارانی که نامش، در بلندا مانده اَست
.
جوششِ قاموسِ موجِ واژگانم، پُرتب‌‌ست
جان، مهیّای جنونی؛ مثلِ دریا مانده اَست
.
شعرِ مِهرم را به پایان می‌برم؛ هر چند که
حرف‌های بیشماری، در دلم، جا مانده اَست
.
زهرا حکیمی‌بافقی (الف_احساس)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ ابر باران‌زای احساس
.
به سویت، آمدم، با پای احساس
تو را فریاد دارد، نای احساس
.
دلم خسته‌ست، از:  آلودگی‌ها
ببار ای ابرِ باران‌زای احساس!
.
ببر، آلودگی را، از هوایم
دوباره، شاد کن، دنیای احساس!
.
شکوفا کن، درونم، باغِ عشق‌و
به دستانم بده، گل‌های احساس!
.
فرایادم، بیاور، مهربانی
به چشمک، چشمکِ شهلای احساس!
.
مرا، مست از محبّت کن، دمادم
تو از جامِ تبِ صهبای احساس!
.
خروشان شو، میانِ موجِ جانم؛ 
بشو، شورش‌ترین، دریای احساس!
.
به جامِ سینه‌اَم، جاری نما، مِهر
از اشعارم بخوان، آوای احساس!
.
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۱۴۱، کتاب آوای احساس.
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.
✍ فلش‌بک
.
حجّی تأسّی کن، تو رفتن‌های لک لک را!
چون بَک، نپیچان گردِ جانِ خویش، جلبک را!(۱)
.
بیرون کن از دنیای پیدا و، نهانِ جان،
احساسِ سرشار از صداهای بمِ شک را!
.
در خواب‌های بسترِ آشفته‌ی شب‌ها،
از دست و پایت قطع کن، اعضای بختک را!
.
پندارد امواجِ صفای زندگی، مرده،
گنجشکِ ترسیده، از اندامِ مترسک را!
.
آغشته گر، گردید، دریای دلت با گِل،
بی‌واهمه، محکم نما، بندِ دلِ تک را!
.
ماهی بگیر از رودهای زندگی، هر روز؛
حتّی بگیر از آب‌های گِل، تو اردک را!
.
این زندگی، مِیدانی از بازی است؛ می‌دانی؟(۲)
بازی بکن در صحنه‌اش، نقشِ اتابک را!(۳)
.
همواره کوش از بازیِ دنیا، به دست آری،
ساز و، نواهای وزیر و، خواجه و، تک را!
.
در چارمیخِ خیمه‌ی دنیا اسیری؛ لیک،
بر قرمزِ قلبت بزن، گل‌های میخک را!
.
غم‌های دنیا را نکن یادآوری؛ هرگز!
تصویرِ شادی نقش کن، چشمِ فلش بک را!
.
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۲۴، کتاب نوای احساس.

 

* چند نکته‌:
۱)
_ در گذشته، کوچ زمستانه‌ی لک‌لک‌های سفید ایرانی، در مسیر رفتن به حج بود و در مکّه نیز، مشاهده می‌شدند؛ بنابر این به «حاجی لک‌لک» معروف شدند.

_ واژه‌ی «بَک»، در بیتِ نخستِ غزلِ جاری، به معنای قورباغه است.
۲)
_ واژگانِ: «مِیدانی» و «می‌دانی»: جناس تام مرکب.
۳)
_ معنی «اتابک»، با استفاده از لغت‌نامه‌ی دهخدا:
اتابک. [اَ ب َ] (ترکی، ص مرکب، اِ مرکب ) مرکب از دو کلمه‌ی ترکی «اتا» به معنی پدر و «بک» شاید مخفف بیوک به معنی بزرگ یا پدر بزرگ.  لالا و مؤدب و مربی کودک؛ به‌ویژه شاهزادگان.  وزیر بزرگ. || پادشاه.

*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
فایل ارسالی صدا:
خوانش غزل ۲۲۰ از کتاب نوای احساس.
شاعر: زهرا حکیمی بافقی
آوا: روح‌الله قاسمی‌زاده
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
همه ساله انتشارات کاشف علم اصفهان در نمایشگاه مجازی کتاب تهران، کتاب نوای احساس و برخی از دیگر از آثارم را به جامعه‌ی کتاب‌خوان عرضه می‌کند.
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*

خوانش مهرانگیزتان را سپاس!
۱۶
اشتراک گذاری این شعر
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0