(: تو بخند
دل من به بوی زلفت، شده مفتون، تو بخند
دل جمعی ز خیالت، شده مظنون، تو بخند.
همه در طرب ز مستی چو تو در میان نشستی،
رقص میران و سفیران، شده موزون، تو بخند.
همه در کوی ستایش به دعا و به نیایش
دل تاریک حسودان، شده، در خون، تو بخند.
همه از راه نگاهَت، شده عاصی به گناهَت
چشَم و دلها که تباهَت، شده پُرخون، تو بخند
همه در بیم و امیدی، که ز غمزه که بدیدی؟
خلقی از شاه و گدا را، شده محزون، تو بخند.
همه از گنج حضورت، شده در مکنت قارون
همه غائبان غافل، شده مغبون، تو بخند
همه در ظلّ ِ تو گیسو، جمع شَمعان زده سوسو
دوصدَت شاعر خوشگو، شده مسکون، تو بخند
همه از نور چو ماهَت، شده پُر فیض به راهَت
همه سجادهٔ رنگین، شده مِی گون تو بخند
همه از برق دو چَشمت، شده در پناه خَشمت
جمع عاشقان و شیران، شده مکنون، تو بخند
همه تیران تو نافذ، زده شاهین ِچو حافض
دل خسروان بی دل، شده مجنون، تو بخند
همه از جام وصالت، به تمنّا شده در صف
خیل عُشّاق تو لیکن، شده افزون، تو بخند.
من و آن شهد دهانت، چای اُنس و قند جانت
جانم از لعل لبانت، شده مدیون، تو بخند
زرد، گلهای گلستان، شده خشک و چون خزانی
همه در بهار ِرویت، شده گلگون، تو بخند
همه ذرّات و جَمادات، حَیوانات و نَباتات
همه در شادی وصلت، شده میمون، تو بخند.
حافض عطائی
٨ آذر ١۴٠۴
#ماه :)
بسیار زیبا و سرشار از احساس بود