سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

پنجشنبه ۲۰ آذر

پویش نهج البلاغه

شعری از

ناصر یوسف نژاد

از دفتر رمز عبور نوع شعر غزل

ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش شماره ثبت ۱۴۲۶۲۸
  بازدید : ۱۳۵   |    نظرات : ۶

رنگ شــعــر
رنگ زمینه
دفاتر شعر ناصر یوسف نژاد
آخرین اشعار ناب ناصر یوسف نژاد

آهَم به نعشِ مرده دلان کارگر نشد
مثمر درختِ مویِ بدونِ ثمر نشد
.
هر دَم که از گلوی،، به رگ های مرده ریخت
قدِّ ردایِ مِیِّتِ شان بیشتر نشد
.
در چارسوقِ مُهلکِ آدم فروش ها
حَر‌ راج پاد زهر شد و جز ضرر نشد
.
اینان به انتخابِ خود از حق گذشته اند
هر بی برادری خَلَفِ هر پدر نشد
.
آدم نمی شوند ولی آدمک چرا
حوا شدند و هند..! جگرخوارتر نشد!!
.
هرکس که ناسزا به علی گفت در عمل
از محضرِ معاویه بی سیم و زر نشد
.
در معرضِ عذابِ خدایند و جمعِ شان
آگاه از دمیدنِ زنگِ خطر نشد
.
.
ما را کنارِ این رمه تا چند می بَری؟
فصلِ شبانیِ رمه ی گرگ، سَر نشد؟
.
این گله در مراتعِ جهل اند در شکار
علم از چمن دریده به دندان مگر نشد؟
.
از چاهِ یوسف ام نروم تا دلِ نهنگ
نفرین نکرده ام که بگویم اثر نشد
.
.
نهج البلاغه ماند و سپاهی که غافل است
بیرق میانِ باطل و حق منتصر نشد
.
شاید گره گشوده شود با یَدِ دگر
با من که حق حریفِ شریرانِ شر نشد
پویش نهج البلاغه
۱
اشتراک گذاری این شعر
نقدها و نظرات
عباسعلی استکی(چشمه)
۸ روز پیش
درود بزرگوار
لطفا از حواشی پرهیز کنید
آخر و عاقبت ندارد خندانک
ناصر یوسف نژاد
ناصر یوسف نژاد
۸ روز پیش
درود متقابل بزرگوار
بنده بسیار آدمِ "وقتی از چیزی خبر ندارید قضاوتم نکنید"ی هستم!
بی حاشیه ترین شاعرِ همیشه در متن بنده هستم و قربانیِ حسادتِ دیگران..
آخر و عاقبتِ بنده مشخص است:
شمعِ قاتل منم که پیش از صور
با دوپایِ خود عازمِ دَرَکم..

برقرار باشید خندانک
ارسال پاسخ
ناصر یوسف نژاد
ناصر یوسف نژاد
۹ روز پیش
خندانک خندانک
ارسال پاسخ
ناصر یوسف نژاد
۸ روز پیش
سلام سلام به به خوش اومدین

راستش بنده آن ور که بودم، کافه داشتم، اسمش کافه خیارات بود. گهگداری چند خطی می نوشتم و خودم می خواندم و خودم می خندیدم و خودم پاک می کردم.
با خودم حرف می زدم!
قهوه می زدم
مالک بازارچه خوشش نیامد
کافه را پلمپ و تمامِ دارایی ام را ضبط کرد و آواره شدم تا اینکه یهو اتفاقی با این بازارچه آشنا شدم.
ناصر یوسف نژاد
۷ روز پیش
کنارِ بیرقِ نهج البلاغه ام تنها

منم و تیغه ی بُرّانِ شعر، شمشیرم

چه فرق می کُنَدَم، کوفه کربلا هرجا

من از سپاهِ معاویه کُشته می گیرم
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0