زلف حیران
تو آن ماه مه و مهتاب شب چارده عمرم
که به یک سال توان داد دو صد سال به یک روز
از دو چشمم دو گل از خون جگر می گذرد لیک
بر زبان سخنم نیست ز بی مهری آن روز
در چمن چون کند آن زلف پریشان تو جولان
عمر خود را به گل و لاله و گل صرف کنم روز
تا به یاد قد و بالای تو شبها تا روز
چون قلم سر به سرم عاشق شیداست به یک روز
تا سر زلف تو از دست مرا داد فراق
روز من تیرهتر از شام تمناست به روز
گر به وصل تو رسد عاشق مسکین چه کند
پادشاهی و فقیری و تواناست به روز
چون دل من ز سر زلف تو شد مستغنی
همه چیزت به مرادت بود ، ای دوست به روز
دوش سلطان خیالت به سحرگه می گفت
کای دل ما به هوای تو چه برخاست به روز
در سر زلف تو شد عمر من و نیست مجال
که شود در خم زلفت دل غم دیده هنوز
گر به فردا برسد کار دل من چه عجب
هم چنان چشم تو خوش میرود از کار هنوز
گر به فردا برسد کار دل من چه عجب
هم چنان چشم تو خوش میرود از کار هنوز
بر سر کوی تو رفتم به امیدی که مگر
خبری باز رساند ز من زار هنوز
تا خط سبز تو سر سبز شد ای باغ بهشت
ندهد شاخ امیدم به تو جز بار هنوز
گر چه شد عمر پیامی به سر از عشق رخت
میزند نقش تو دم بر ورق کار هنوز
سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشد
گل ز روی تو کند جلوه بر اطراف هنوز
سنبل زلف تو از باد پریشان شده است
میکند کار به صد پیچ و خم از باد هنوز
۱۲:۳۰
۱۴۰۲/۱۰/۲۲
به سرودهی پـیـام هـاشمـی ( تــَکیـده )
شماره ثبت: ۷۰۲۶۹۹
قوافی؟