پنجشنبه ۲۰ آذر
|
دفاتر شعر فخرالدین ساعدموچشی(برهنه در باران ِ دره ی ِ کومای(
آخرین اشعار ناب فخرالدین ساعدموچشی(برهنه در باران ِ دره ی ِ کومای(
|
به"زنی که -شاید-روزی در باران بیاید !
(به زنان و دختران ِ سرزمینم)
در شبی که طلوع مرگ
قلب مرا شکسته بود
هنگام روح ترانه هام
نزار و پینه بسته بود
هنگام که معراج سکوت
شمع مرا ربوده بود
وقتی که آواز تگرگ
شعر سیاه سروده بود
هنگام که آواز خدا
ز دست دیو پژمرده بود
وقتی طلوع هر صدا
ز بیخ و بن هم مرده بود
تو ام ترانه خوان شدی
در این شب بی انتها
برای فتح شهر شب
مرا خواندی ز جاده ها
هنگامه هنگام مرگ بود
هنگامه ی سرد و سیاه
هنگام تلخ بی گذر
هنگامه ی هبوط آه
مهتاب از شیطان در گریز
ابلیس پر مکر در کمین
نور فرشته دود شد
گیسوی خداوند بر زمین
من ماندم و پرواز دود
پرواز اهریمن مرگ
دایم می بارد در هوا
تیغ های خون ریز ِ تگرگ
تو ام ترانه خوان شدی
در این طلوع پر ز مرگ
از دل عشق جوشیدی
آوردی شهزاده ی برگ
هنگام که قلب قاصدک
به انجماد رسیده بود
وقتی خواب آلاله ها
ز دست مرگ پریده بود
وقتی که از دشنه ی شب
دوزخ به دل ها جاری بود
وقتی ز دست اهرمن
قسمت گریه و زاری بود
هنگام که چشم تشنه ام
در انتظار آب بود
که چشم روح من
درگیر با سراب بود
تو ام ترانه خوان شدی
در این شب بی انتها
برای فتح شهر شب
مرا خواندی ز جاده ها
خورشید ز غم در ناله بود
زنجیر در حلق ماه بود
ستاره داشت غروب می کرد
تمام روزها سیاه بود
وقت رقص ِ زشت ِ کلاغ
هنگامه ای که گل فسرد
قلب درختان چاک شد
چشم خدا در گل بمرد
شور شراب افسرده شد
گلاب ها بدبو شدند
گل های سرخ پژمرده
اقاقی ها کمرو شدند
تو ام ترانه خوان شدی
در این طلوع ِ پر زمرگ
از دل عشق جوشیدی
آوردی شهزاده ی برگ
وقتی که چشم آسمان
ز دست غم شکسته بود
وقتی به قلب قاصدک
دشنه ی ِ درد نشسته بود
وقتی که ابلیس ِ زمان
پر از فسون و دشنه بود
وقتی که دست ِ تیغ ِ شب
چو مار به خونم تشنه بود
وقتی طلوع آذرخش
نشانی از خدا نداشت
وقتی که انجماد ِ شب
در قلب ما جوانه کاشت
تو ام ترانه خوان شدی
در این شب ِ بی انتها
برای فتح ِ شهر ِ شب
مرا خواندی ز جاده ها
تو ام ترانه خوان شدی
در این طلوع ِ پر ز مرگ
از دل عشق جوشیدی
آوردی شهزاده ی برگ
(برهنه در باران ِ دره ی ِ کومای)
فخرالدین ساعدموچشی
|
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
بسیار زیبا و سرشار از احساس بود