«من آمده ام…
ای خدای کلمات، از شور به شعر!
بیا..» تا/
این جهان را رنگین،
بی قرارانه برنگاریم!
تا درین گستره،
واژه ها را،
سوار بر اسبی
به سپیدیِ تو بتازانیم!
مدح را، با ناز درآمیزیم!
تا حماسه ای
با نرمیِ، یک شبانی
بخوانیم و سرافراز بنشانیم!
من اینجا…
در برِ گوهرِ دانش می نشینم،
تا شبی تاریک را»
با طلوعی روشن
آشتی اش بدهم.» ـ اما.!
تشویشی! به خیالم ـ
خشمِ شب زده به
شعله افروزی ــــ های.»
تو بسوزم،
من.. »
با تو می مانم…
تا هر زمان که بخوانی ام،
همانجا با تو می خوانم،
بر آهنگِ قصه های پری پندانه
می رانَم…
ولی افسوس! چگونه..؟
در پرپرِ بی بالیِ خویش،
به عمقِ رویایی ـــ ترین وحشت ها،
همپرواز شویم!
نه تو غمگین ـ نباش،
که یک روزی…»
یا تو بی پر می شوی با من،
یا من در تو پرواز می شوم هر شب.
تا آن زمانی ـ که، تو بخواهی.
فقط…« آن مکن!
آنچه خود با اشک هایت کرده ای.
که نه پر می خواهم،
و نه آن بال بی تو»
نه درین دلهره اشک
نه سقوط از چشمان
با تنی خشکیده،
در زمین و آسمان
تا پیر شویم در کهنه،
حتی! ~~ به یک شوق.
بمان، که بمانم…
ای مانده در سینهٔ وامانده*
با نفسی درمانده*
از تو نه پَرکَنده و نه گاهی به پراکنده…
بلکه بر پلکی و تنها
آن چشمی که به در مانده*
آسوده بخواب، و نه آزرده،
پرنده ای، تو در منی تا آینده،
— آکنده از تیزی،
پریده — نه آنکه بریده،
و نه می خواهم سحری!
در چشمت..» از تهی پُر بشوم.
که بگویی؛ » (من و تو)
پایانی ـ شده از ما . ـــ .
ای پرشده در من…خالی ـــ
مشو! ... تو به آرامی.
هرگز! ـــ به جعبهٔ تاریخ چنان*
کابوسی،
تو را بر لبهٔ تیغِ شکستن
نرقصانده برآن*
اکنون؛
از دو سپید پوش ـــ
در پایان «:»
مانده تنها پوچی. ـ . ـ
هر دو بر سرخیِ یک عشق،
در ناشده مردیم.
یادت نرود؛!ـــ آن،
شاعرِ راستین،
پیش ــ از، آنکه در، تاریخ بماند»
در زمانه اش ـ تنها بود.
اینک »»
تو که دلواپس و پسِ نوش دارویی به درمان∕
درمان نشو بر زخم هجران، ز آن نغمهٔ الحان∕
[«قالبِ 🈂️ قلب»]
سید موسوی (نوریان)🪶
پ. ن : ترکیب خیالی، در ذهن آشفته ی
شاملو، اخوان، یوشیج
(واژه های نو در سپید)
با تک بیت در آخرین بند😵💫
سلام سید ارجمند
زیبا سرودید و اندیشمندانه زنده باشید