✍ رنگ عشق و عاشقی . در صدای یار، دیدم: رنگِ عشقو، عاشقی با نوای جان شنیدم: رنگِ عشقو، عاشقی . شورشِ نابِ نگاهش، کرده جانم را خطاب؛ با صفای مِهر چیدم: رنگِ عشقو، عاشقی . گرچه دنیا هست رنگارنگ؛ لیکن، هر نفَس با رگِ نبضم گزیدم: رنگِ عشقو، عاشقی . دفترِ دل را گشاییدم برای رسمِ مِهر با گُلِ حسّم کشیدم: رنگِ عشقو، عاشقی . آبِ عشقم میدهد، صد آب و رنگِ زندگی بر سرای دل، دمیدم: رنگِ عشقو، عاشقی . در رگم جاری زلالِ حسبرانگیزِ صفاست کرده هردم رو سپیدم، رنگِ عشقو، عاشقی . رنگها، برجاست در هر گوشهی آبیکران بِهتر از: هر رنگ دیدم: رنگِ عشقو، عاشقی . زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
✍ در مکتب صباحی بیگدلی . از هجرِ تو هر روز، به تکرار بمیرم روزی نه که یک بار؛ که صد بار بمیرم . وقتی نتَوانم بِنِشینم به برِ تو با قلبِ پُر از شورشِ بسیار بمیرم . احساسِ دلم با تو فقط، غرقِ جنون است بی تو، بشوم غرقِ غمو، زار بمیرم . دریای امیدی تو برای دلِ خسته نگذار که در ساحلت ای یار بمیرم . با مهرِ تو زندهست دلو، بی گلِ مهرت از سوزنِ خارِ غمِ جان، خوار بمیرم . ای کاش که گرمم کنی از مهرِ محبّت تا با تبِ گلبوسهی چون نار بمیرم . بگذار لبت را به لبِ حسّ دلِ زار تا داغ شوم از تو و تبدار بمیرم
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۲۲۰ از کتاب نوای احساس. . * گفتی: به تو گر بگذرم از شوق بمیری قربان سرت؛ بگذر و بگذار بمیرم صباحی بیگدلی
✍ قانونِ دنیا . چه قانون بدی، دنیای بیاحساس دارد دمادم، در سکوتِ لحظههایت، بغض بارد . اگر روزی شکستی، شیشهی همسایهای را به تاوانش، دمار از روزگارِ «تو»، برآرد . ولی روزی، اگر قلبت شکست از دستِ دنیا نمیآید کسی، بر زخمِ دل، مرهم گذارد . فقط، با نشترِ زخمِ زبانهای پُر از خار درونِ گلشنو، باغِ وجودت، درد کارد . و گر پشتت شود خم، زیرِ بارِ زندگانی جهان، پشتِ تو را با ناخنِ رویا نخارد . در اوجِ شورشِ دریای افکارِ پریشان تو را دستِ تبِ پیوستهی غمها سپارد . همین بوده؛ همین استو، در آینده، همایناست به جز نامردمی، فکری دگر، در سر ندارد . زهرا حکیمی بافقی، بسط غزل ۷۷، کتاب آوای احساس، (۲۶۰ غزل همراه با معرفی اشعار سرخابی، اصفهان: نقش نگین، ۱۳۹۸.) *…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* .
✍ مهر صبحگاهی . بتابان مِهر را در من؛ دلم را گرم فرما مرا سرگرمِ خود کن، در پگاهانی دلافزا . طلوعِ آفتابِ نابِ مهرت، هر پگاهان طلایی میکند رویای گندمزارِ دل را . تپشزا کن وجودم را به مهرِ صبحگاهی ببر من را به ناپیدای احساساتِ دلزا . لبم را جلوهگاهِ مشرقِ خورشیدِ جان کن و با بوسی، کویرِ سینهام را کن گُلآرا . بدان این را صفای مهرورزیهای نابت گُلِ دل را دهد، گلزارِ بیپایانِ رویا . ببین «دل» «دل» نمودم، در دلِ شعری عطشناک ولی «دلدل» نکردم، گفتناز: حالی تبآوا . هماره، دوستت بوده، دلِ همواره شیدا همیشه، دوستت دارد دلِ بیتابِ زهرا . زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس) *…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
✍ فلشبک . حجّی تأسّی کن، تو رفتنهای لک لک را! چون بَک، نپیچان گردِ جانِ خویش، جلبک را! . بیرون کن از دنیای پیدا و، نهانِ جان، احساسِ سرشار از صداهای بمِ شک را! . در خوابهای بسترِ آشفتهی شبها، از دست و پایت قطع کن، اعضای بختک را! . پندارد امواجِ صفای زندگی، مرده، گنجشکِ ترسیده، از اندامِ مترسک را! . آغشته گر، گردید، دریای دلت با گِل، بیواهمه، محکم نما، بندِ دلِ تک را! . ماهی بگیر از رودهای زندگی، هر روز؛ حتّی بگیر از آبهای گِل، تو اردک را! . این زندگی، مِیدانی از بازی است؛ میدانی؟ بازی بکن در صحنهاش، نقشِ اتابک را! . همواره کوش از بازیِ دنیا، به دست آری، ساز و، نواهای وزیر و، خواجه و، تک را! . در چارمیخِ خیمهی دنیا اسیری؛ لیک، بر قرمزِ قلبت بزن، گلهای میخک را! . غمهای دنیا را نکن یادآوری؛ هرگز! تصویرِ شادی نقش کن، چشمِ فلش بک را! . زهرا حکیمی بافقی، غزل ۲۴، کتاب نوای احساس. .
✍ از جنس دل . عطرهای هدْیهات، در خاطرم جا مانده اَست بستههای کادویت، در قلبِ زهرا مانده اَست . مینویسم خاطره؛ در دفتری، از جنسِ دل تا بفهمی، عاشقت، همواره شیدا مانده اَست . در نگاهِ نابِ تو، موجِ صفا، در اوج بود حالتِ گیراییاَش، در جان، هویدا مانده اَست . بسترِ مِهرِ تو را، دنیای دل، دارد به یاد از گُلِ تاثیرِ آن، جان، غرقِ رویا مانده اَست . گُلْنمای خانهی قلبم، همان مِهریست که در سپهرِ باورم، همچون ثریّا مانده اَست . عشقِ تو، با جان شده؛ جانا! عجین؛ آری ببین در سرای رازِ جان، عشقت، چه پیدا مانده اَست . خیزشی همواره دارد، شورشِ دریای عشق آبشار از خیزشِ آن، سخت، دروا مانده اَست . سر به پایین میکند؛ ژرفای دل را بنگرد آبشارانی که نامش، در بلندا مانده اَست . جوششِ قاموسِ موجِ واژگانم، پُرتبست جان، مهیّای جنونی؛ مثلِ دریا مانده اَست . شعرِ مِهرم را به پایان میبرم؛ هر چند که حرفهای بیشماری، در دلم، جا مانده اَست
✍ التهاب بوسه . «عشق» آمد؛ شد خطابِ بوسهات مهربانی شد جوابِ بوسهات . وقتی از: صبحِ عطش، مهری دمید باز هم دل شد خطابِ بوسهات . گرمیِ مهرت پر از: «احساس» بود بابِ دل بود التهابِ بوسهات . فصلِ سردِ عاشقی، میگشت گرم با دمای آفتابِ بوسهات . مینمود احساسِ من را گرمتر آتشِ پرسوز و تابِ بوسهات . من دگرگون میشدم پیوسته با التهابِ انقلابِ بوسهات . عطرِ سرخی، از گلِ زیبای مهر بر لبم میزد گلابِ بوسهات . میشدم تر؛ تازهتر، از هرچه گُل با صفای عطر ناب بوسهات
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۵۵، کتاب نوای احساس. *…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* .
گفتی به پایت مینشینم رفتی؛ شدم موجی پریشان در شورشِ دریای قلبم غم شد روان؛ طوفان به طوفان . دریا به دریا، دل خروشید شورش شد امواجِ نهانم جاری به جانم، رودِ درد و جوشید غمها در روانم . بعد از گذشتِ سالیانی برگشتهای پیشم چرا باز حالا که خفته، در گلویم بُغضی که غم را دارد آواز . ترکِ منِ آشفتهدل کن راضی شدم تنهاییام را احساسِ من، دیگر ندارد همچون گذشته، شور و رویا
از خودم می گویم ؛ باید حقيقت ثابتي را در درون خودم به عنوان «خود» بپذيريم كه از دستبرد تحولات محفوظ بماند.
اين «خود» گاه با ضبط نمودن فعاليتهاي رواني به شكل رسوب در می آید
باید با وضع و شرايط جديد منطبق گردد، نه اينكه در گذشتة ثابت بماند
باید «خود»هاي بعدي را به جريان منطقي انداخت
خودم را گم کردهام
میانِ واژگانِ شکستهای
که روی بغضِ دفترم پرپر میزنند
ما در برنامه هاي تعليم و تربيتي باید به این « خود» . معناي بازگشت به اصول منطقي حيات، را بیاموزیم ..
درودها استاد « الهی احساس »دلنوشته ای هوشمندانه سرودید
✍ شعرمند . در دل آمد تو را بخواهم با/ شورشی جنسِ وسعتِ رویا بستری پهن کرده نبضم تا/ از همآغوشیات بگیرد نا . «تو»، همه، شعرِ حسبرانگیزی/ در رگت، جوششِ جنون جاریست اصلِ دیوانِ نابِ جان هستی/ با تو هستم، تپشزنی شیدا . همدمِ شعرِ من شدی حالا/ حالم از بودنت دگر خوب است بیگمان تا تو در دلم هستی/ هستیام میشود جنونافزا . با تبِ نابِ لحظهپردازی/ شعرمندی، برای احساسم شکر گویم خدای را؛ زیرا/ همسخن با دلم شدی؛ جانا! . گرچه دستم نمیرسد تا سر/ بر شبستانِ مهر بگذارم چون نمِ عاطفه، به سر دارم/ با دلم میشوم تو را دارا
✍ رویای آبی . دلِ تشنهام را، به دریا رسان! به رویای آبیِ زیبا رسان! . دلم، خواب دیده، تو را، هر زمان بیا؛ باورم را، به رویا رسان! . بدم، عشق را، در سرورِ دلم و آن را به مِهر و، به گرما رسان! . تمامِ مرا، بالِ پرواز ده به باغِ صفا وُ، تماشا رسان! . به احساسِ جانم، بزن چشمکو مرا تا به مرزِ ثریا رسان! . زهرا حکیمی بافقی، غزل ۲۵۶، کتاب نوای احساس.
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ عشق با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست
دردِ دلم، دلمردگیهای مداوم هست دستی برای عاشقیهایم، حمایل نیست
پیراهنِ تنهاییِ من، پارگی دارد بهرِ رفو کردن ولی، سوزن به منزل نیست(۱)
کشتیِ جان، در ورطهی غمها شکستهست و دیگر قدمهای دلم را هیچ، ساحل نیست
با اینهمه، پژمردگی، انگار ماوایم جز خفتنِ هموارهها، در بسترِ گِل نیست
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس) پ. ن: پروین سرود: بس رفو کردم ندانستم که عمر صد هزارش پارگی بر دامن است گفتمش لختی بمان بهر رفو گفت فرصت نیست وقت رفتن است *…*…*…*…*…*…*…*…*…*
.:\"(¸.•´ (¸.• (¸.•\'´(¸.•\'´ \'•.¸)\' •.¸) \'•.¸\'•.¸) ¸.•´ @bzahakimi منتظر بودم بیاید، در تمامِ جمعههایم منتظر هستم کماکان، با دو چشمِ مانده در راه گاهی اصلا خواب دیدم، آمده؛ وقتی گشودم دیده را، دیدم که انگاری، شده، سهمِ دلم، آه
ماهِ رخسارش چو پنهان شد میانِ هالهی آه با تبِ آیاتِ دل، خواندم نمازی، تا دوباره آید و، حسّ مرا درگیرِ رویایش نماید چشمکِ زیبای خود، بر دل زند، چونان ستاره
از ستاره، تا طلوعِ آفتابِ زندگانی میتراود، مهرِ نابش، در سراپای زمانه از پگاهان، تا دلِ شبهای محوِ انتظارش میشکوفد، نرگسینِ سینههامان، پُربهانه
کاشکی، آید؛ بگیرد، خستگی را از نهان و با طلوعِ مهرِ خود سازد منوّر، این جهان را از دلِ دنیا بگیرد، التهابِ زخمها وُ بسترِ عدلِ عظیمِ خود کند، پهنای دنیا
در ماورای خفتهی بغضی، پر از درد بیتابیِ جانم، تو را باز آرزو کرد . بودی ستاره، در دلِ شبهایم اینک گردیدهام، از دوریات تنهای شبگرد . همچون سهیلی رفتهای، از آسمانم دل شد، اسیرِ روزگارِ سرد و نامرد . از بس که مخفی گشتهای، از دیدگانم رخسارِ قلبم گشته بی تو؛ چون گلی زرد . دل با تمامِ عاطفه، میخواندت؛ یار برگرد سوی حسّ قلبِ زار؛ برگرد . برگرد و کن، از نو، شکوفا باورم را با التهابِ بوسههایی داغ؛ چون وَرد زهرا حکیمی بافقی، کتاب نوای احساس. …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست . استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
زیبا و پراحساس است
برقرار باشید 🙏🌺🌺