پای در رکابِ چَکاد
بر زینِ کوهستانِ کَهَر سوار
پوشیدهام راسخانهترین رخ را که بشناختم
تو گویی تیغهست و پولاد این قامت!
اینگونه ستیغِ قاف را ایستادم...
تنها رخش
بیحجاب دیده جغرافیایِ کبودِ این تَن
وز مالرو تا کلاهِ کوه
قژقژ از فقراتِ تاق و تَرَک نیوشیده او
که بند بندِ مهرههایم لَق...
از برایِ تَحیَّت به من
که ناگه پدیدار گشته هیأتم بر بامِ قُلَل:
مِهمیز به هم کوفت و میکوبید ققنوس
سر از سر جنبانید و میجنباند قاف
و صَلایِ خوشآمد را باد
واک و پژواک به سویَم فرستاد...
از وَرا
بُرناترین نهالِ عنّاب
دگر نَگُنجیده در پوستِ انتظار:
شکوفههایش را رَمیده دَمید و میدَمَید در هوای...
و پریانِ دامنه بیپناهتر از
نَرمایِ چَشمِ بیپلکِ اسفندیار
نگریستند و مینگرند لبهایم را:
خُنُکجایِمان در امان مانده همچنان آیا؟
کوهپایهها را هم
لالههایِ واژگون گردن افراشتند و برافراشته
نگفتههایم را کِشیدند و میکِشند بر مَشام:
عفنِ فرارم، عطرِ قرارم یا فراتر از هر دُوان؟
میگویم: نه دلواپس
تمامشان کردم به پایان بُردَم نَبَرد:
کشتهام خونزادانِ اَهرِمَن به گرز و نعل!
و بزهایِ کوهی در گریز از ملال
کِشیدند از شاخساران به بالا
شقّهشقّههایِ نعشِ دیوانِ اَبلَق را...
این هم از نشان به آن نشان!
تنها رخش
ورایِ این مُطَنطن صدایِ استوار
از گلویِ گرهخوردهم بشنید خَش؛
و دید بغضِ حُناق را چگون
سیبکِ حَنجَرم فروبلعید...
میگویم:
نیز کُشتم اسفندیار
چنان که گریستن را بیامان
هزار مغ هنوز هم در هنوزند بیگمان!
میگویم: وَه که انگار
به خلاف آمده بود و هست روزگار
روئینتنان هم هضمِ شِکَمبههایِ سیّاسان!
چنان که اسفندیار
سفیرِ دعوت بود و اجبار
آمده از طاعتِ زرتشت و اطاعت از گُشتاسپ؛
رجز که سِتانده بیعت را
از توران و ایران و هر چه در میان!
میگویم: من
حالیا مُصِّرم بر سُلوکِ آزادگان
میگویم که مانده ردّی از من به جای:
بیمزاران، هزار کشتگانِ اهریمننشان...
میگویم: ای اسفندیار!
من اختیارم و پُتکی بیمهار
شَر را ریشهکن کردن چه سَنجَد با انقیاد؟
میگویم: این هم جواب
سپوختیم تنهامان در نزاعِ انتخاب!
تنها رخش
که وزنِ این روزها را آورده تاب
که میکِشد منِ فشرده از سنگوارگی را چنان
مییابد میگویم میگویم میگویمهایم را
نبضِ این شریان...
من که دستانم پر از خدایِ خون و آزادیست
میگویم: آزادمردی مُرد و خواهد مُرد باز و باز...
ققنوسا!
تقدیس و اعطایِ پَرِ آتشینت دگر آید به چکار؟
که نیستم من
که پیش از آمدن، رفتهام من...
رفتهام که دربیابم آنچه دورتر از شایدهاست
خالی از تقدّسِ قدسیانِ عاریتی
باید بار دیگر بیابم خدایِ خون و آزادی را!
و من دور...
سنگْ غلتان و رخش و کوبِ سُم
روان به آنجا که نخواهد ماند به جای!
این میدانم و گفتم:
که مُرد و خواهد مُرد و بگو کجایند کفنپوشان قدّارهدار؟
میدانم و میرانم به بیکجا:
آزادی هوایِ من نبود و دگر نخواهد بود هرگز
بعد از قتالِ اسفندیار اما
حزن، بیقراری
بیهودگی چرا که با من همراه...
بگو تمام
بنظرم ارتباط ظریف و قدرتمندی بین ادبیات اسطورهای و ادبیات نهیلیستی برقرار کردید...
درود بر استاد گرامی
خرسندیم از حضور حضرتعالی در ناب...
شاد باشید