#مثنوی
《زاهدانه_گوش کِشان》
آمده ام، که سوی تو، روان شوم ،دوان، دوان
مرا بگیری، از خودم ،دوان، دوان، گوش کشان
مرا ببر، به سوی خود ،که خالقِ، جهان تویی
نیم ز من ،خاک و آب ،نیمِ دگر، به جان، تویی
به عشق، سوخت جوانیم، شروع شد خزانیم
به سوی تو، شدم دوان، نیست دگر، نشانیم
فقط تویی ،به جان و دل ،منم ز روی تو، خجل
تویی همان، که جان من ،شدی میانِ، آب و گل
نمانده هیچ، نشانِ من، فقط نشانیم، تویی
وصله ی، جان و دل شدی، عشقِ جوانیم، تویی
بگو ،که می بری مرا ،چو عاشقانِ در گهت
بگو، که می کُشی مرا ،چو عابرانِ، درهت
منم همان، که در گناه ،شدم اسیر و رو سیاه
تویی همان ،که میخری، مرا به گوشه ی، نگاه
به رسم عاشقان ،دلم، همیشه، گیرِ، گیرِ توست
تو خالقی و عاشقی، منم فداییِ، نخست
بگیر جان من ،خودت، که جان رسیده، بر لبم
ز عشق توست،که زاهدم، زعشق توست ،این تبم
منم همان، که مست عشق، شدم، به جام عاشقی
سقوط میکنم، بگیر، مرا، ز بام عاشقی
فقط، به اعتماد تو، ز بام، میپرم ،چنین
تو زنده کرده ای، مرا ،ز نطفه، تا شدم، جنین.
#مجتبی_فرزانگی_زاهد
مناجاتی شورانگیز و زیباست