اگر شمس!...
در چشمانِ قلمِ ماهت،
آنقدر مصمم به تابش نبود
که میتوانست با قطره ای
از خونِ جگر،
در لعلِ سکوتِ احساسم فریاد شود و آنگاه،
از دردی بی وقفه،
بر لبهٔ گردابِ قلبم بلرزد
و در دریای سفیدِ دفترِ حزینم رها گردد... دیگر!
حسی شاعرانه چه ارزشی داشت!
که گوهرِ چشمانم را
بر پهنهٔ زمینِ زردِ گونه ام جاری کنم؟
شاید اکنون،
آن شاعری عاشق و دیوانه باشم
که در بغضِ سنگینِ گلو،
از رنج های سرگردانش،
در تپش و نفسهای تکراری،
خفه می شود.
ای شمس!
ای قلبِ عطشِ عشق!
بر لبهٔ شکستن رسیده ام...
بیا و بارانم باش!
آنقدر بر گلبرگِ اطلسم ببار
تا من نیز بر زمین،
با قطره ای اشکِ مدام،
دلی سخت را
در عمقِ لبخندی شیرین از درد،
نوازش کنم...
چشمانم بر آسمانِ تاریکی ست
و ماهت را هنوز،
من چشم در راهم
که سوی کلبهٔ عاشقانه ام برانی،
تا در تابشی عاشقانه،
همراهم شود.
اما حیف...
حیف که برگبرگِ دلنوشته هایم،
با سوسویِ شمع،
به دستِبادِ دلی تنگ،
خاموش می شود.
سر به بلندای آسمان،
چشمانم در پیِ او...
غم انگیز،
بر چهرهٔ خشمِ زندگی خیره است.
جانا...!
طنینِ افولم را می شناسی؟
این مسافر،
جسمش را قربانیِ لحظه ای پرواز می کند و می میرد.
من...
ردِّ این سفر را
بر تنِ خاطره ای مالیده ام
که بر قلهٔ خفگی،
به تکرار فریاد می زند:
«ای زنـدگــــــی!
چـقـدر بـی رحـمـی...!
بس کن این شکنجه هایت را!
زیبایی هایت
دیگر به کار من نمی آید،
همه اش ارزانی ات باد!
اما بدان...
هرگز برای لحظه ای هم،
یادش را به کوتاهیِ ناکامی ات نخواهم سپرد.»
بیا...
این قلبم را،
هر چقدر که می خواهی بدر!
این سینه را شرحه شرحه کن با درد فراق...
اما او را به تو نخواهم داد!
حتی...
اگر روزی،
هزاران بار بمیرانیم...
ای زنجیرِ عبث!
تلاشی بیهوده نکن،
قامتِ مردِ احساسِ من،
خم شدنی نیست.
» باران شمس و پایانِ نایِ نگاهِ خواهشم « 👇
درد ها...
گاه با داروی مهربانی تسکین
می یابند،
اما دردِ آنچه ناگفته می ماند،
دردِ دستی ست که نوازش نشد،
دردِ چشمی که انتظار کشید و ندید،
دردِ عشقی که به وداع نرسید،
این دردی ست که مرگ را تا ابدیت سنگین می کند.
مردن ترس دارد ؛
بله! اما نه از فنا،
بلکه از آن نگاهِ محرومی که پشتِ دریمان ماند.
از آن قهرِ بی آخر،
از آن شوقِ ناتمام.
از زبانِ بیدل خواندم تو را؛
مردن یک بار درد دارد…
آن هم وقتی که می بینیم
بی آنکه زندگی کرده باشیم،
می میریم.
پس ای دل که در اشکی خاموش،
اگر امروز زنده ای،
اگر نفس می کشی،
اگر می توانی بنویسی،
اگر میتوانی دوست بداری…
زیستن را چنان در آغوش بگیر
که هنگامِ کوچ،
لبخندت بگوید:
دردِ مردن را به جان خریدم…
چون عشق را تمام قد زیستم.
باران باش...
تا تو را در هر قطره،
به آسمان بازگردانم.
و در این نیایشِ بی کلام،
با تو بگویم:
ای شاعرِ رویاهایم...
اگر جمله های من تیغ شدند،
اگر با هر واژه،
قلبت را شکافتم...
باور کن!
که تنها از سرِ عشقی بود
که با قلم، بر پردهٔ جان می زند
تا شعری شوم
که در سینه ات جاودانه،
عشقی به تولد فرشته ای بنوازد.
اشکت را به اقیانوسِ کلماتم می سپارم...
و در ازای آن،
مهتابِ امید را
بر چشمانت هدیه می کنم.
همچنان باش...
همی نرم، همی شکننده،
و در عین حال،
همچون الماس،
درخشان و تابناک.
بخوان مرا!
برای یک نبض، یک نگاه، یک باران.
دریای تو همیشه در من موج خواهد زد،
شاید دیدگانم دیگر ..
رو به رویت نیاُفتد،
شاید آغوشم از نگاهت خالی بماند،
اما! قلبت هر کجا که نفس بکشد،
من در سکوت..
هوایش را از دور بوسه باران خواهم کرد.
ای کسی که دلت دریاست :
موج باش،
حتی اگر این ساحل،
دیگر صدای تو را نشنید.
من در ژرفای شب های تنهاییت
ماه خواهم شد
بر پهنای آب های تو...
اگر این پایانِ دیدارت باشد،
آغازِ ریشه دواندنِ تو در خاطره های من است.
همچون عطری که پس از رفتن تو، در هوای این کلبه میپیچد...
همچنان تا به آخرین نفس،
زمزمه ای از نامت بر لبانِ حسرتم،
در هوای دلتنگیِ یک شاپرک،
معلق مانده..
و بی صداتر از سایه
در پشتِ کلمات،
نگهبانِ آرامشِ قلبت می مانم.
(شاید که دیگر تو را نبینم)
پس! خدا نگهدار تو باشد،
ای تمام قلبِ من…
تا همیشه در آینهٔ خاطره
به تظاهری هم شد جاری بمانی.
(مصرع آخرین🌘غروب مسافر)
در عمقِ نگاهت،
اقیانوسی از ناگفته ها موج میزند...
و من در ساحلِ سکوتِ تو،
صدایِ قلبت را می شنوم
که با آهنگِ بارانِ شمس من،
هم نوا میتپد.
بمان...
همان گونه که هستی؛
شکننده، عمیق و زیبا.
همچون مهتابی که بر رویِ دریاچهٔ اشک هایت می رقصد...
و من،
چون ماهی ای در ژرفایِ وجودت،
تنها برای تو نفس می کشم.
اگر گاهی خسته ای...
بر دوش من تکیه کن،
من با یک قلم،
کلبه ای از نور برای دلت خواهم ساخت
تا که اشک هایت را پنهان کنی و در آن بیاسایی.
و اگر غمگینی،
همراهَت می شوم تا در بارانِ ستاره ها قدم بزنیم
و با هم،
آوازِ آرامش را زیرِ درختِ کهنسالِ شب زمزمه کنیم😊
🍂آخرین وداع🎶
یا حـقّ🫡
سیدموسوی(نوریان)🪶
پ. ن
شاید دیگه ندیدمت🚶♂️
ایام شهادت دختر گرامی پیامبر عزیز اسلام حضرت ام ابیها
فاطمه زهرا (س) تسلیت باد
"یا فاطمه من عقده دل وا نکردم
گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم"