من با تو قدم خواهم زد،
بیا،
آهسته برویم
شتاب نکن.
کمی مکث کن…
راه،
همیشه
از میانِ دل میگذرد،
نه از سنگفرشِ شهر.
در این جهانِ شتابزده،
حقیقتِ ایمان
در پشتِ لحظهای کوچک
ایستاده است
و تو را
بیصدا
فرا میخواند،
همانجا که نفسها
با آرامشِ آب و باد آمیخته میشوند
و نگاهها
به نور نرم ایمان توجه میکنند.
ایمان،
اگر از عشق جدا شود،
در شاخهای جوان
میخشکد
در آبی روان،
به سکونی بینفس بدل میشود،
و انسان،
در مهی بیجهت،
با ترس و تردید،
راه خود را
گم میکند.
ترس،
نه در شب است،
نه در سایههای پریشان،
بلکه در باوریست
که پنجرهها را بر نسیم میبندد،
و پرندهی روشنِ روح
فراموش میکند
که آزادی در آسمان
خانهی نخستین اوست.
آزادی،
رودِ دور دستیست
که میگذرد
از لابهلای سنگهای سختِ عادت،
از کوههای دیرسالِ تردید،
و در هر پیچ و خم راه،
دستِ نور
بر شانهها میگذارد
و به سمت وسعتِ روشنایی
میبرد.
صدای آب،
حرکت برگها،
انسان را دوباره
به خود میآورد.
انسان،
اگر گوش بسپارد،
با صدای آب
به سوی خود بازمیگردد،
با صدای برگ
به آرامش میرسد،
و با صدای پرواز
به یاد میآورد
که رستگاری
اولین تقدیر اوست.
رستگاری،
نه در تکرارِ بیجانِ نیایش،
نه در ایمانِ خشک و متعصب،
بلکه در لحظهایست
که عشق
دوباره
در ریشههای ایمان
جاری میشود،
و حقیقت،
چون خورشید،
پسِ ابرهای سنگینِ تعصب
قد میکشد،
سایهها را کنار میزند
و جهان را روشن میکند.
و ما،
آنگاه که از میانِ سایهها گذشتیم،
آهستهتر شدیم،
روشنتر شدیم،
و در سکوتی عمیق
به حقیقتِ ایمان رسیدیم،
حقیقتی که نه در کتابی پنهان بود،
نه در کلامی بلند،
بلکه در همان لحظهٔ کوچک
که چشمها
به مهربانی جهان باز شد.
و دانستیم
که این رسیدن،
این روشنایی نرم،
این آرامش بیصدا،
همه
لطفِ خدا بود،
که ما را
در میانِ راه
به نور دل رساند.
محمدرسول بیاتی
حکیمانه و زیباست