در شبی سرد از اواخر زمستان سال پیش برادر کوچکم که خسته از کار به خانه باز می گشت اسیر راننده ای مست گردید و راننده پس از برخورد به او پیکر بی جانش را در تقاطع بزرگراه یادگار امام و ایوانک برجای گذاشت و از صحنه گریخت. اگر ساعتی زودتر به بیمارستان می رسید و خونریزی او بند می آمد، شاید اکنون زنده بود و نفس می کشید. او دچار مرگ مغزی شد و تمام اعضای قابل بخشش بدنش به دیگران جان داد. شعر زیر را به همین مناسیت و برای این جوان ناکام سرودم و بخشی از آن بر مزارش حک گردسد.
ای چراغی که به خاموشی شب جان دادی
مرگ را از نفست عطرِ بهاران دادی
رفتی اما نفست ماند به جا در جانها
ذره ذره همه اندوه مرا "آن" دادی
در سکوتی که پس از رفتن تو می بارید
به تن خشک درختان تو باران دادی
شب فرو ریخت ولی شمع تو خاموش نشد
تو به ظلمت کده ی عمر چراغان دادی
ای که اشک شب تنهای مرا فهمیدی
هر تپش، آینه ای از دلِ عطشان دادی
رفتنت بر دل ما مرثیه ای بود به شب
عاقبت بر دل ما سوزش هجران دادی
در تهی خاته ی این شهر صدایت جاری است
تو به آوار سکوت قامت انسان دادی
بعد تو هر نفسی جنگ نفس با درد است
تو به این قصه ی ما غصه ی پنهان دادی
الحق که همینععع...
از صمیم قلبم درگذشت برادر مهربانتان را تسلیت عرض میکنم...
روحش شاد و یادش گرامی...
سرودهی سوزناکیست...
درود بر شما و برادر نیکسیرتتان