_ قمر در عقرب
صدای ساعتِ گوشی، یه مُشتِ بیانصاف
که دینگدانگ زد و خوابِ صبحو رسوا کرد
قمر به عقربِ شب، بوسِ غیرشرعی داد
خبر رسید به خورشید و باز بلوا کرد
دوباره صبح شد و نور و پرده درگیرند
دوباره صبح شده، پس چرا به شب گیرم؟!
ببین، که موی بلندم به بالشم گره خورد
نچرخ عقربه... امروز از زمین سیرم
بنوش قهوه... که این زندگی یه اجباره
دوباره نقشِ همون زن، که روی تکراره
کشید رو دلِ آیینه قلب و یک لبخند
نذاشت خونه بفهمه ازش چه بیزاره
شبی که سیلیِ مادر نوازشم میداد
یواش گفت: صبوری و غم به نامِ زنه
نجیب باش... بمون ... شوهر آبرو داره
نگفت بغضِ فروخورده، مثلِ راهزنه
دلم گرفته و حمام را نمیسابم
دلم گرفته .... کمی استراحت عالی نیست؟!
به روی خستگیم، هی بزکدوزک کردم
خدا که شاهده، خنده یه چند سالی نیست
ببین که خشم چه میرقصه تو رگ و جونم
*هزار ضجه در این چشم* هست و اشک نشد
یه مشت سنتِ بیهوده خوردِ ما دادن
ولی حکایتِ ما، مثلِ آشِ کشک نشد
برقص ای زنِ همنسلِ بیقراریِ باد
به هم بزن همهی حد و مرزِ دنیا رو
قمر در عقربِ ما عاقبت بخیری داشت
به عقدِ خویش درآورد، یَقظه، رویا رو
قلم گرفتم و از خشم، شعر باریدم
شکستِ جبرِ جهالت، عبادت و سجدهست
زمان اگرچه منو دفن کرد با لبخند
خدا به نامِ من از نو جهان به پا کردهست
شقایق بنی اسدی
* هزار ضجه در این چشم است . مهدی موسوی
زمان اگرچه منو دفن کرد با لبخند
خدا به نامِ من از نو جهان به پا کردهست
درود بانوی عزیز
شاد باشید