....طاق بستان....
طاق نصرت بر مزار بستان نبستهای
این طاق بستان سنگ قرار خسته ای
شیرین به پی فرهاد دل شکسته است
داستان شیرین خوانده یا نخواندهای
بر بیستون زخم مجنون نشسته است
آور به مجنون خبر که داغدار نشسته ای
طاق کسری که به یادگار مانده است
بیرون شود دلیل که به آن دل شکستهای
امروز خسرو ز دل کوه فریاد میکشد
برخیز ز دوران که غافل ز دوره ای
در بادهای بیرحم تاریخ نشسته ای
زخمی به یادگار که بر دل فسانه ای
آیینهها سکوت کردهاند در گذر زمان
کس نمیداند چه زخمها بر کتیبه ای
در هر کجا که میروی داغها مانده اند
آمده بر مزار شیرین داغ ها ی نقره ای
آغاز راهها در دل تاریخ نهفته است
گرچه میروی، باز بر جا مانده نقطه ای
هر موج باد بازگو کند قصه تو را
از عمق دل خاک، تو را که جمله ای
عشاق شب چشم به راه اوست هنوز
دانند که هنوز در فراق انار و پسته ای
بر گذر زمان، سایهها فتاده بر بیستون
هر سایه گواه است که از درد عده ای
آواز هزار در باغ خشک به گوش میرسد
بر گوش میرسد که غمین و زار شاخه ای
بر دشت و صحرا، هر سنگ و هر چشمه ای
یادگار ایامیست که به عشق فرهاد پارچه ای
باد شمال خبر آورد از عشق دیرینهای
پیغام رساند که هنوز در دل ستاره ای
شیرین و فرهاد، مجنون و لیلی و خسرو
همه در دل زمان به تماشا ی شیشه ای
ای سنگ کهن، ای طاق و ای ستون
گواهی ده که ز ما چهها به لحظه ای
در طاق بستان، نور آفتاب افتاد
تا نشان دهد که از نور عشق وصله ای
هر قطره باران که بر خاک میزند
یادگار روزی است که بر دل کتیبه ای
بر مسیر تاریخ، خونها جاری شد
اما هنوز دل ما به امید فردا کینه ای
ای بیستون، ای دوران سخت و سرد
از دل عاشق هنوز شوریست تازه ای
در آیینهها، درون دلها نرفته ای
همه جا نشانهای از عشق نشانه ای
ماند به یادگار به دوران دریا بگو
ویران نگردد گر ویران دیوار نوشتهای
سیاوش دریابار شعر دریا
040824
بسیار زیبا و پر معنی است