بر زمین مانند شیطان ، از جنان افتادهام
چون که از چشمان یارم این زمان افتاده ام
طلعتِ آن دلربا افسانهء افسونگران
قصهپرداز از نگاهش این میان افتادهام
کل انفاس مسیحایی دنیا: یک دمش
بهر وصلش سر به سجده هر اذان افتادهام
در هوای عشقِ او پروازِ من با بالِ جان
سنگِ هجران خوردهام ،از آسمان افتاده ام
تک گلش بودم ؛چو بلبل او به گردم روز و شب
من که اکنون زیرِ پای باغبان افتاده ام
بسترِ کابوسِ طوفان خوردهء هر کوچهام
زیرِ دیواری به آواری گران افتاده ام
من چونان شهری پریشان گشته از یک کودتا
در میانِ عقل و دل در امتحان افتادهام
در جنونِ برزخِ تردیدهای بیامان
از سَریرِ عاشقی بر لامکان افتاده ام
بس که من مانندِ سائل در پیاش افتادهام
بر ملامتگر زبانِ دیگران افتادهام
من روایت نامهای حاکی ز هجرانهای داغ
در عدم چون کشتیِ بیبادبان افتادهام
جلوء حسنش زمانی باعثِ سرمستیام
لیکن اکنون از همان؛ بس در گمان افتاده ام
بلبلی بس عاشقم از گل فراقم مشکل است
از نیازم در پیاش دامن کشان افتاده ام
چون مزاجِ عمر من گردیده غم خوردن کنون
در میانِ زخمِ دل چون استخوان افتاده ام
با زبانِ شعرِ خود گویم دگر از این نیاز
بر لبم مُهرِ خموشی، از زبان افتاده ام
زیر مهتابی ز یادت دستِ شعرم هست باز
از سرِ میلم جدا از سایهبان افتاده ام
من از این باران خشکِ فاصله در دشتِ جان
آن بهارانم که اکنون در خزان افتادهام
جوی آرامش به سویم کن روان با وصلِ خود
در فراقت گویی از تختِ روان افتادهام
رفتهای؛ لیکن به دلِ بذر امیدی کاشتم
در رهِ وصلت از این👆 با کاروان افتادهام
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان