پنجشنبه ۲۰ آذر
می نویسم شعری از حسین گودرزی تشنه
از دفتر شعرناب نوع شعر سپید
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش شماره ثبت ۱۴۲۱۷۶
بازدید : ۵۳ | نظرات : ۴
|
دفاتر شعر حسین گودرزی تشنه
آخرین اشعار ناب حسین گودرزی تشنه
|
__*_
۱
پاییز آمد
و من در هر برگِ طلایی که میرقصد
چشمانِ تو را میبینم
سکوت اسرار آمیز تورا
که چون نسیمی ملایم از میانِ جنگلِ خزان زده میگذرد
و قلبِ من
برگبارانِ بیقراریست.
تو
آه، تو گویی نخستین شعری هستی
که میخواهم از وجودت الهام بگیرم،
از نگاهِ کمحرفت
از شرمِ واژههای ناگفتهات
من میخواهم “شاعرِ چشمانِ تو” باشم،
تا هرگز به قلم نیاز نداشته باشم
چرا که تو خود
سرودِ بیکرانهای هستی که در سکوت جاریست.
دوستت دارم
این واژه را میانِ برگهای خیس از باران پنهان میکنم
تا وقتی راه میروی
پایت به نرمی بلرزد
زمین زیر پایت رام شود
و وجودت
بیاختیار
آینهای شود برای تمامِ احساساتِ ناگفتهی من.
من تو را مینویسم
نه با حرف
بلرزه با سکوت
آنقدر ماهرانه
که همه فکر میکنند “شعر” میگویم،
اما من تنها “تو” را مینویسم
تو
که گویی ابریشمِ نرمِ پاییزی
به آرامی دورِ وجودم تنیدهای
و من
“تشنه”ات
همانقدر که پاییز، تشنهی باران است.
✍حسینگودرزی"تشنه"
_*_
۲
نگاهِ معصومِ تو
چنان بر قامتم جاری شد
که گویی بارانِ نخست
بر خاکِ تشنهی سبزهزار
و من
“تشنه”تر از همیشه
در ژرفای چشمانَت
درنگ کردم.
دوستت دارم
اما این را نه در قفلِ لبها
بلکه در گرمای نگاهَت میجویم
در نقشِ آب که روی پوستَت میرَقصَد
در سکوتِ نفسهایی که فرشِ شب را
میشکافند.
تو
تابلوی ناتمامِ یک نقّاشِ خیالپردازی،
که هر خطّ ات
قصّهی بدنها را بیصدا میسراید.
من در حریرِ تاریکِ شب
پیکرَت را میخوانم
کتابی باز
بر بسترِ زمان
دوستت دارم
آنقدر ساده
که برگ در فصلِ ریزش
بیتکلّف میرَقصَد
و من
بیاختیار
در حریمِ نگاهَت
“تشنه”ای که هرگز سیراب نمیشود
تنها میمانم
با لذّتی که جهان را تکان میدهد
ولی هیچ صدا از آن برنمیخیزد.
تو را میخوانم
بدونِ آنکه نامَت را بر زبان آورم
تنها با نوکِ انگشتان
بر پشتِ باد.
✍حسینگودرزی"تشنه"
_*_
۳
دوستت دارم
چون بارانِ آرامِ پاییزی
که بیصدا بر شاخههای خشک مینشیند
و جهان را تازه میکند
تو
آه تو
چون نسیمِ خنکِ سحرگاهی
که پس از شبِ طولانی تابستان
بر گونههای خستهام مینشینی
"تشنه"ام
نه برای آب
بلکه برای نگاهِ آرامِ تو
که در ژرفای چشمانت
جویباری جاریست
دوستت دارم
به سادگیِ نفس کشیدن
به طبیعیترین شکلِ ممکن
چون برگهایی که در باد میرقصند
بیآنکه آهنگی بدانند
امشب
وقتی ماه از پشت ابر
روی شانههایت میرَقصَد
من در سکوت
تماشاگرِهنرِ هستیام
و در دل زمزمه میکنم
چه زیبا شد جهان
با بودنِ تو
دوستت دارم
بیحاشیه
بیشرط
بیمنّت
چون آبی که در رود جاریست
چون بادی که در دشت میپیچد
چون خورشید که هر روز
بیهیچ انتظاری
طلوع میکند
و من
در آغوشِ این عشقِ بیآلایش
"تشنه"تر از همیشه
برای لحظههایی دیگر
با تو
✍حسینگودرزی"تشنه"
|
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
سلام برادر بزرگوارمان استاد ارجمند
همواره زیبا و اندیشمندانه و ناب و ظرافتنهاد می نویسید.
زنده باشید