دوشنبه ۲۰ بهمن
|
دفاتر شعر بهاره فرزان پور
آخرین اشعار ناب بهاره فرزان پور
|
《عاشــــــــــــق و دلــــــــــــبر》
باران نرم و بیصدا روی برگها میرقصید و رودخانهای از نقره، زیر نور کم رنگ عصر میدرخشید.
عاشق و دلبر کنار هم نشسته بودند، دو روح که میان خیال و حقیقت، در لبریزترین لحظههای عشق شناور بودند.
عاشق دست دلبر را گرفت و با نگاهی پر از شور گفت:
-لاف عشق میزنی، دلبر جان؟
شراب ناب را نوشیدهای یا فقط جام تهی را در دست گرفتهای؟
دلبر چشمانش را به باران دوخت و لبخندی نیمه پنهان زد و گفت:
- میگویی عاشقی و دل دادهایم؟
اما حال، چه چیز را میسنجی؟
عشق را ...؟ یا خودمان را که در آتش اشتیاق سوختهایم؟
عاشق آهی کشید چون موجی نرم که آرام روی سنگها میغلتد، گفت:
- زندگی کوتاهتر از یک نسیم است، دلبر جان! چقدر بیهوده دل را به باد سپردیم، و امان از طوفان های فردا ...
دلبر سرش را به شانه گرم عاشق تکیه داد و زمزمه کرد:
- هر لحظه که میگذرد، یک عمر سپری می شود و ما در این لحظهها، بازیچه ی خیال و زمانیم.
لاف عشق، دلبر جان؛ حبابی بیش نیست در آب بیکران ...
چه رود باشد، چه دریا وچه اقیانوس،
شور و شراب و خاموشی، همه یکیاند.
عاشق لبخندی زد و نگاهش را به دلبر دوخت،
چون شعلهای که در شب سرد میدرخشد و با نگاه مجذوب کننده اش گفت:
- دلبر جان! باران باش ...
از قلب آسمانِ آبی بیپایان، بر تمام دنیای عشق ببار، تا خاک احساست با عطر زندگی آشنا شود.
دلبر دست عاشق را گرفت و با نرمی نجوا کرد:
- آنگاه حقیقت عشق، دیواری میکشد به روی لافهای پوچ ...
و قلبهای یخی، آب میشوند مثل برف در آغوش خورشید.
عاشق نزدیکتر شد و لبهایش را زیر گوش دلبر برد و گفت:
- هر دلبری که لب میزند به جام عشق، آن را به سلامتی ساقی بلند میکند تا هیچ جامی خالی از شراب حیات نماند.
دلبر چشمهایش را بست و باران در گوشه ی آسمان نوای عاشقی سر داد.
دو دل، در جام شراب عشق؛ آرام شدند.
زیر آبشار نفس هایشان یکی شد.
رودخانه زندگی آنها را در آغوش خیال وحقیقت،برای همیشه برد.
#نویسنده #بهاره_فرزانپور
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
پر احساس و زیباست