《بحران ملی در کاشیهای سفید یا توطئه لیفِ فراموششده》
بخار،
چنان غلیظ بود که اگر گنجشکی در آن پر میزد،
راهش را گم میکرد و مستقیم میرفت به حمام همسایه.
علیرضا،
شبیه یک آدمبرفی کفآلود و بیقرار،
زیر دوش میچرخید و با صدای اپرایی فریاد زد:
«صفر! دلاور! آن سلاح مخملی(لیف)! ابزار پاکیزگی! آن اسفنج جنگاور را پاس بده!»
سکوت.
فقط صدای شرشر آب بود و چکچک یک قطره از شیر که انگار داشت برایشان دست میزد.
صفر،
با چشمانی که از تعجب دو برابر شده بود،
یک دور کامل درجا زد،
کاشیهای لیز را به چالش کشید و گفت:
«کدام سلاح؟ کدام اسفنج؟ من فکر کردم تو مسئول زرادخانه حمام هستی!»
علیرضا، کفها را از چشمش کنار زد. نگاهش مثل کارآگاهی بود که متهم اصلی را پیدا کرده.
«من؟! صفر، تو شوخی میکنی؟ من مسئول پلیلیستِ «شجریان زیر دوش» و حولههای نرم بودم! تو مسئول تدارکات تاکتیکی حمام، یعنی صابون و لیف و شامپوی ضد شوره بودی!»
صفر دست به کمر زد (البته تا جایی که لیز نخورد).
«تدارکات تاکتیکی؟ ما برای جنگ جهانی سوم آماده میشدیم و من خبر نداشتم؟ من فکر کردم یک دوش ساده دو نفره است!»
و حالا دو مرد بالغ،
لیز و کفی،
در یک بحران ملیِ بدونِ لیف گیر افتاده بودند.
علیرضا شبیه یک مجسمه صابونی آبنشده بود که نمیدانست با خودش چه کند.
صفر سعی میکرد با ناخن روی بازویش بکشد که نتیجهاش چیزی شبیه به صدای کشیده شدن گچ روی تخته سیاه بود.
صابون داشت انتقام میگرفت.
ناگهان،
علیرضا یک بشکن زد (که در آن رطوبت و کفی بودن، شاهکاری هنری محسوب میشد).
چشمانش برقی زد.
«صفر! یافتم! نگران نباش! اختراع جدیدم را رونمایی میکنم!»
صفر با ناباوری نگاهش کرد.
«اختراع؟ اینجا؟ الان؟»
علیرضا دستهایش را با حالتی نمایشی جلو آورد و با صدای یک فروشنده دورهگرد گفت:
«معرفی میکنم! لیفِ ارگانیکِ مدلِ علیرضا-پلاس! مجهز به ده انگشت ماساژور با قابلیت تنظیم فشار! ضد حساسیت! دوستدار محیط زیست! و از همه مهمتر... همیشه همراهت هست!»
صفر چند ثانیهای به دستهای کفآلود علیرضا خیره ماند.
بعد، قهقههای زد که بخارها ترسیدند و برای لحظهای کنار رفتند.
خندهاش در حمام پیچید و با خنده علیرضا یکی شد.
«قبوله!» صفر فریاد زد. «فقط... مدلِ صفر-پرو-مکس هم موجوده؟ اونم ماساژور داره؟»
و آن بیرون،
روی دستگیرهی در،
لیفِ قرمزِ بدبخت،
با لبخندی شیطانی خشک میشد.
او میدانست.
بالاخره یک روز، به او نیاز پیدا خواهند کرد.
و آن روز، روز انتقام بود.
شاید خودش را جایی گم و گور میکرد.
شاید زبرتر از همیشه میشد.
کسی چه میدانست؟ توطئهی لیفها تازه شروع شده بود.
--------------------------------
《م.ا.نجوایِسایه》
از دهلی کهنه 😎
-------------------------------
🌟نتیجه اخلاقی داستان «بحران ملی در کاشیهای سفید»
گاهی بحرانهای بزرگ، نه از نبودِ امکانات، بلکه از نبودِ هماهنگی میان آدمها شکل میگیرد!
وقتی هرکسی مسئولیت خودش را جدی نگیرد، حتی یک لیف ساده هم میتواند تبدیل شود به مسئلهای ملی.
و درست همانجا که عقل و برنامه از کار میافتد، تنها خندیدن، خلاقیت و رفاقت است که ما را نجات میدهد.
پس:
در هر دوش، در هر بحران،
لیف را فراموش نکن،
نه برای پاکیزگی بدن، برای آرامش ذهن!
اجتماعی بسیار ارزشمندیست
بحران های ملی در حمام لیف می ....