صحنه تاریک است. نور موضعی بر چهرهی شخصیت. صدایی آرام، لرزان، اما پرشور آغاز میشود
محبوبا
پیمانهی صبرم لبریز شده
در این شبهای بیپایان
با دلی خسته از موسیقی تکرار لحظهها،
آمدهام به دیدار پاییز،
شاید اندکی کم شود حجم خستگیهایم
از وسعت دلتنگیهایم
مکث. نگاه به آسمان
لحظهای نظر کن
شمیم تو میرسد،
از نافهی مشک ختم
و جانم بیتاب میشود
دیدهام
چشمهای خشکیده در عطش سحر
و من
گرد شمع، چون عاشقی سوزنده
در تمنای نوری از تو
میسوزم بیصدا.
قدمزنان، آهسته
آه... که من پر لانهام
دلآشیانهای بیقرار
که در قرق تماشای شب
به خیل سربازان حقیقت پیوستهام
باغ تو،
حید میطلبد
و سفرهی معراج باز است.
من با امیدی لرزان
حلقه بر در زدهام،
مبادا باغ آرزوهایم
در باد خزان
خشک و بیثمر شود
دست بر سینه، با اندوه
عاقبت
خاک خواهم شد،
تا کوزهای از من بسازند
که بر آن
دل بنشیند و یاد تو را زمزمه کند
صدای پای اسب خیالی در دوردست
در گوشهی شب
منتظر صدای پای اسب توام
که شاید از پس پردهی ناز
قدمزنان بیایی
و مرا از این خلوت بیپایان برهانی
با لبخندی محزون
یار با ما ناز میکند
و من
چرا پنهان کنم
که عاشق بودهام
و جای تو
در خانهی قلب من است
تا دل شب
اسم تو را نجوا میکنم
با هر تپش
با هر نفس
تا شاید در این ذکر
وصال رخ بنماید
نور کمکم خاموش میشود. سکوت
بسیار بسیار زیباست
بهترینهارا برایتان آرزودارم