میگفت: قرنی خواهد آمد که کوهها نفس میکشند، و ابرها بر شانهی مردم مینشینند چون کبوترانی که از جنگ برگشتهاند.
در آن قرن، هر درخت، شعریست آبستن سایه و باد گنجشکیست که نام آدمها را آرام بر شاخهها تکرار میکند.
دیگر هیچ دیواری نیست؛ جهان، یک دهکدهی بازِ تنفس است. آدمها، صدای هم را از ریشههای زمین میشنوند.
آب، چشمِ زمین است — میبیند، میخندد، و بر گونهی ماه شنا میکند
در آنجا، مدرسهها در دامنهی ابرها قرار گرفتهاند و معلمها پرندگانیهستند که راهِ پرواز را یاد میدهند، نه اسم بالها را.
زمان، دیگر رودی نیست که بگریزد، ابرِ آرامیست که در ذهنِ شکوفهها اسپری میشود
پیری پدیدهای از تاریخ گذشتهاست، و انسان، در پوستِ نوزادی خود میدرخشد، چون جوانهی بهار بر شاخه.
... من از دور نگاه میکنم — از قرنی که هنوز خاکستر دارد، با دستی بر شیشهی مهگرفتهی امروز،
دخترکی از کنارم میگذرد، در موهای بلند فرفریاش طلوعیست که هنوز به دنیا نیامده. مانند جزیرهکوچک ،تازه سراز آب در آورد
میگویم: برو، جادهات از دریا میگذرد و به قرنی میرسد که من فقط توانستم برایَش شعری بخوانم... 3:15 PM
متفاوت و زیباست