《طومارِ زَوال، مرثیهای برای پیمانهای گُسسته》
•در مَسلخِ گمان
من از حوالیِ یک ویرانکده میآیم.
نه آن خرابهها که کَلنگِ دهر بر آن فرود آمده،
که از آن ویرانهای که در اندرونِ سینه برپاست.
از شهری که مردمانش، یک به یک، اشباحِ آشنایند
و کوچههایش، سنگفرشِ سوگندهای پوچ.
اینجا سپیدهدم، نه آغازِ نور، که تازیانهی عریانیست
بر پیکرِ رؤیایی که شبهنگام، به دار آویخته شد.
«تشویشِ اذهان» نامی خُرد است برای این غائلهی خانمانسوز.
بگو: «قیامتِ یکتنه در محشرِ خویشتن».
بگو: «شوریدنِ جان بر علیهِ صاحبِ جان».
آنگاه که دژِ بلندِ باورت، خشت به خشت، به یغمای شک میرود
و تو، پادشاهِ بیسپاهِ آن دژ،
برجای میمانی با تاجی از خارِ خاطره
و تختی که پایههایش را موریانهی نیرنگ جویده است.
این نه آشوبِ ذهن، که «اِنحِطاطِ ماهیت» است.
«نامردمی» را در میدانِ نبرد مجوی.
نامردمی، آن نیست که خصم، از روبرو آید.
مردیکُشی آن است که «یار»،
جامهی رزم بر تنت کند،
نقشِ پادشاهی بر طومارِ تقدیرت زند،
و تو را به فتحِ سرزمینی روانه کند
که خود، پیشتر، به ثَمَنی بَخس به دشمن فروخته است.
و تو، سرمست از بادِ غُرور،
در چکاچاکِ شمشیری که بر هوا میزنی،
نمیبینی که سپاهِ مقابل،
با پوزخندی از سرِ ترحم، به انتظارِ فرسودگیِ تو نشستهاند.
•کالبدشکافیِ دغل
دغلکاری، یک کِردارِ آنی نیست؛
یک «آیین» است. یک «طریقت».
شیوهای از بودن که در رگ و پیِ روزگار جاریست.
خیانت، آن میوهی ممنوعهی گاززده نیست.
خیانت، خودِ آن «شجرهی ملعونه» است
که ریشه در خاکِ تباهی دارد
و سایهاش، هر آنکه را که در پناهش بیاساید، به زهرِ دروغ میآلاید.
پنداشتم عهد و پیمان، پُلهایی استوارند بر رودخانهی خروشانِ هجران.
چه دانستم که خودِ پیمان، گردابیست
که به ظاهر، جامهی آرامِ برکهای را به تن کرده.
و تو، تشنهلب و بیخبر،
برای رفعِ عطش، به آغوشِ آن پناه میبری.
و در آن دم که تصویرِ ماه را در زلالیِ آب مینگری،
گرداب، تو را با قهر و کین، به کامِ نیستی فرو میکشد.
و آنگاه که در ژرفای تاریکی دست و پا میزنی،
تنها پژواکِ خندهی آن ماهِ دروغین است که به گوش میرسد.
این است گوهرِ خیانت:
به کار بستنِ مقدستَرین پندارهایت، چون ابزاری برای هلاکتِ خودت.
•عصیان در برهوتِ یقین
در این منزلگهِ زوال،
حکمتِ حکیمان، پشیزی نمیارزد.
کلامِ فلاسفه، مرهمی بر این زخمِ کاری نیست.
آنها نقاشانِ چیرهدستی هستند که «درد» را به زیبایی تصویر میکنند،
بیآنکه هرگز طعمِ آن را چشیده باشند.
این «پذیرشِ مدبرانه»ی تقدیر را که آنان میستایند،
من، چون تُفالهای تلخ، از دهان برون میافکنم.
اگر چرخِ گردون بر مدارِ پوچی میگردد،
اگر نردِ فلک را جز به فریب نمیتوان باخت،
و اگر «ناراستی»، سکهی رایجِ این ملک است،
پس من دیگر سودای تجارتی با این سوداگران نخواهم داشت.
من، غرفهی خویش را به آتش میکشم.
این عصیان، نه از برایِ ظفر، که از برایِ خودِ «عصیان» است.
این نعره، نه برای آنکه گوشی بشنود، که برای اثباتِ «بودن» است.
بگذارید مرا «از راه به در شده»، «ملحد» و «دهری» بخوانند.
چه باک؟
در روزگاری که راستقامتان را به صلیب میکشند،
کجرَوی، خود، نشانِ آزادگیست.
من، دیگر در پیِ آبادانی نیستم.
هنرِ من، «ویرانگریِ آگاهانه» است.
ویران کردنِ بساطِ این همه تقدسِ دروغین که گستردهاید.
من، کافِرِ بهشتی هستم که شما وعدهاش را میدهید.
•تندیسِ شُکوهِ شکست
از این پس،
میزان و محک، منم.
در این لامکانِ بیخداوند، من خداوندگارِ این ویرانکدهام.
آیینِ من، بیدینی در برابرِ دینفروشانِ چون شماست.
من آن کوزهی شکستهام؛
اما تکههایم را با «ساروجِ غیرتِ شخصی» به هم بند زدهام.
نه برای آنکه دوباره آب را در خود نگاه دارم،
که برای آنکه هر تکهی تیزم،
چون دشنهای، در چشمِ هر آنکه به تماشایم میآید، فرو رود.
این، کینخواهی نیست.
این، «تعلیم» است.
این، والاترین مرتبهی قیامِ وجودیست.
من، «عدم» را در آغوش نکشیدهام.
من با «عدم» وصلت کردهام
و آبستنِ حقیقتی عریانم.
و آن روز که این فرزندِ ناخلف زاده شود،
شما از هراسِ دیدارش، به همان بُتهای دروغین پناه خواهید برد
که روزی به نامشان، هستیِ مرا به تاراج بردید.
و این، باشکوهترین نغمهی «دادِ کائناتی» خواهد بود
که از حنجرهی یک «انسانِ به تُهیرسیده» برمیخیزد.
این، طومارِ زوالِ من است.
این، منشورِ رستاخیزِ من است.
در حضیضِ شکست.
در اوجِ اِقتدار.
《م.ا.نجوایِسایه》