سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

پنجشنبه ۲۳ بهمن

طومارِ زَوال، مرثیه‌ای برای پیمان‌های گُسسته

شعری از

مهیار باقری نیا امیری(نجوای سایه)

از دفتر 《پادشاهی در تبعید 》 نوع شعر آزاد

ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۶ آبان ۱۴۰۴ ۲۱:۳۷ شماره ثبت ۱۴۱۸۳۱
  بازدید : ۵۳   |    نظرات : ۸

رنگ شــعــر
رنگ زمینه
دفاتر شعر مهیار باقری نیا امیری(نجوای سایه)

《طومارِ زَوال، مرثیه‌ای برای پیمان‌های گُسسته》
•در مَسلخِ گمان
من از حوالیِ یک ویران‌کده می‌آیم.
نه آن خرابه‌ها که کَلنگِ دهر بر آن فرود آمده،
که از آن ویرانه‌ای که در اندرونِ سینه برپاست.
از شهری که مردمانش، یک به یک، اشباحِ آشنایند
و کوچه‌هایش، سنگفرشِ سوگندهای پوچ.
اینجا سپیده‌دم، نه آغازِ نور، که تازیانه‌ی عریانی‌ست
بر پیکرِ رؤیایی که شب‌هنگام، به دار آویخته شد.
«تشویشِ اذهان» نامی خُرد است برای این غائله‌ی خانمان‌سوز.
بگو: «قیامتِ یک‌تنه در محشرِ خویشتن».
بگو: «شوریدنِ جان بر علیهِ صاحبِ جان».
آنگاه که دژِ بلندِ باورت، خشت به خشت، به یغمای شک می‌رود
و تو، پادشاهِ بی‌سپاهِ آن دژ،
برجای می‌مانی با تاجی از خارِ خاطره
و تختی که پایه‌هایش را موریانه‌ی نیرنگ جویده است.
این نه آشوبِ ذهن، که «اِنحِطاطِ ماهیت» است.
«نامردمی» را در میدانِ نبرد مجوی.
نامردمی، آن نیست که خصم، از روبرو آید.
مردی‌کُشی آن است که «یار»،
جامه‌ی رزم بر تنت کند،
نقشِ پادشاهی بر طومارِ تقدیرت زند،
و تو را به فتحِ سرزمینی روانه کند
که خود، پیش‌تر، به ثَمَنی بَخس به دشمن فروخته است.
و تو، سرمست از بادِ غُرور،
در چکاچاکِ شمشیری که بر هوا می‌زنی،
نمی‌بینی که سپاهِ مقابل،
با پوزخندی از سرِ ترحم، به انتظارِ فرسودگیِ تو نشسته‌اند.
•کالبدشکافیِ دغل
دغل‌کاری، یک کِردارِ آنی نیست؛
یک «آیین» است. یک «طریقت».
شیوه‌ای از بودن که در رگ و پیِ روزگار جاری‌ست.
خیانت، آن میوه‌ی ممنوعه‌ی گاززده نیست.
خیانت، خودِ آن «شجره‌ی ملعونه» است
که ریشه در خاکِ تباهی دارد
و سایه‌اش، هر آنکه را که در پناهش بیاساید، به زهرِ دروغ می‌آلاید.
پنداشتم عهد و پیمان، پُل‌هایی استوارند بر رودخانه‌ی خروشانِ هجران.
چه دانستم که خودِ پیمان، گردابی‌ست
که به ظاهر، جامه‌ی آرامِ برکه‌ای را به تن کرده.
و تو، تشنه‌لب و بی‌خبر،
برای رفعِ عطش، به آغوشِ آن پناه می‌بری.
و در آن دم که تصویرِ ماه را در زلالیِ آب می‌نگری،
گرداب، تو را با قهر و کین، به کامِ نیستی فرو می‌کشد.
و آنگاه که در ژرفای تاریکی دست و پا می‌زنی،
تنها پژواکِ خنده‌ی آن ماهِ دروغین است که به گوش می‌رسد.
این است گوهرِ خیانت:
به کار بستنِ مقدستَرین پندارهایت، چون ابزاری برای هلاکتِ خودت.
•عصیان در برهوتِ یقین
در این منزلگهِ زوال،
حکمتِ حکیمان، پشیزی نمی‌ارزد.
کلامِ فلاسفه، مرهمی بر این زخمِ کاری نیست.
آن‌ها نقاشانِ چیره‌دستی هستند که «درد» را به زیبایی تصویر می‌کنند،
بی‌آنکه هرگز طعمِ آن را چشیده باشند.
این «پذیرشِ مدبرانه»ی تقدیر را که آنان می‌ستایند،
من، چون تُفاله‌ای تلخ، از دهان برون می‌افکنم.
اگر چرخِ گردون بر مدارِ پوچی می‌گردد،
اگر نردِ فلک را جز به فریب نمی‌توان باخت،
و اگر «ناراستی»، سکه‌ی رایجِ این ملک است،
پس من دیگر سودای تجارتی با این سوداگران نخواهم داشت.
من، غرفه‌ی خویش را به آتش می‌کشم.
این عصیان، نه از برایِ ظفر، که از برایِ خودِ «عصیان» است.
این نعره، نه برای آنکه گوشی بشنود، که برای اثباتِ «بودن» است.
بگذارید مرا «از راه به در شده»، «ملحد» و «دهری» بخوانند.
چه باک؟
در روزگاری که راست‌قامتان را به صلیب می‌کشند،
کج‌رَوی، خود، نشانِ آزادگی‌ست.
من، دیگر در پیِ آبادانی نیستم.
هنرِ من، «ویرانگریِ آگاهانه» است.
ویران کردنِ بساطِ این همه تقدسِ دروغین که گسترده‌اید.
من، کافِرِ بهشتی هستم که شما وعده‌اش را می‌دهید.
•تندیسِ شُکوهِ شکست
از این پس،
میزان و محک، منم.
در این لامکانِ بی‌خداوند، من خداوندگارِ این ویران‌کده‌ام.
آیینِ من، بی‌دینی در برابرِ دین‌فروشانِ چون شماست.
من آن کوزه‌ی شکسته‌ام؛
اما تکه‌هایم را با «ساروجِ غیرتِ شخصی» به هم بند زده‌ام.
نه برای آنکه دوباره آب را در خود نگاه دارم،
که برای آنکه هر تکه‌ی تیزم،
چون دشنه‌ای، در چشمِ هر آنکه به تماشایم می‌آید، فرو رود.
این، کین‌خواهی نیست.
این، «تعلیم» است.
این، والاترین مرتبه‌ی قیامِ وجودی‌ست.
من، «عدم» را در آغوش نکشیده‌ام.
من با «عدم» وصلت کرده‌ام
و آبستنِ حقیقتی عریانم.
و آن روز که این فرزندِ ناخلف زاده شود،
شما از هراسِ دیدارش، به همان بُت‌های دروغین پناه خواهید برد
که روزی به نامشان، هستیِ مرا به تاراج بردید.
و این، باشکوه‌ترین نغمه‌ی «دادِ کائناتی» خواهد بود
که از حنجره‌ی یک «انسانِ به تُهی‌رسیده» برمی‌خیزد.
این، طومارِ زوالِ من است.
این، منشورِ رستاخیزِ من است.
در حضیضِ شکست.
در اوجِ اِقتدار.
《م.ا.نجوایِ‌سایه》
۲
اشتراک گذاری این شعر
نقدها و نظرات
محمدرضا آزادبخت
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ ۱۰:۰۱
خندانک
عباسعلی استکی(چشمه)
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ ۲۰:۱۱
درود بزرگوار
جالب و زیبا بودند
موثر و پر معنی خندانک
علی نظری سرمازه
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ ۰۸:۰۳
هنرِ من، «ویرانگریِ آگاهانه» است.
ویران کردنِ بساطِ این همه تقدسِ دروغین که گسترده‌اید
خندانک خندانک خندانک
خندانک خندانک
خندانک خندانک
خندانک
مرحبا به توان گل خندانک خندانک خندانک
ابوالحسن انصاری (الف رها)
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ ۰۹:۰۲
درودبرشما🌷🌷🌷🌷
علیرضا حاجی پوری باسمنج راوی عشق
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ ۱۱:۴۷
درود بر شما جناب امیری بزرگوار 🌺🌸🌸
آفرین بر شما بسیار عالی بود خندانک خندانک خندانک خندانک
واقعاً لذت بردم 🌺🌺🌸
طوبی آهنگران
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ ۲۰:۲۱
سلام و ادب احترام بر شما شاعر گرامی
زیبا بود متن ادبی شما دست مریزا
مهیار باقری نیا امیری(نجوای سایه)
مهیار باقری نیا امیری(نجوای سایه)
پنجشنبه ۸ آبان ۱۴۰۴ ۲۰:۱۴
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
ارسال پاسخ
سید محمد علی سهیلی (سهیل)
پنجشنبه ۸ آبان ۱۴۰۴ ۱۳:۳۶
درود تان باد
همیشه سلامت باشید و پاینده
ان شاءالله خندانک خندانک خندانک
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


(متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0