عادت
رد می شوم از ازدحام
رو به خلوتی که در تاریکی
مثل خاطرات درهم و برهم بلوغ
شیطنتی را جشن خواهم گرفت،
سنگین بر باور دختر
آشفته دست تکان می داد
درد
راحت تر از سُلاله های انباشته ی شده ی دروغ
رخت ها را همچنان مرتب می کرد،
تو همیشه از بلوغ،فریادی را یاد خواهی کرد؟
و حتی از نوشته های روی کاغذ
مثل چیزی که درست نمی شود
نامعلوم به آرزوی بیست و چندسالگی
وحشت را به گریه ای عادت خواهی دادف
توان یک رویا را دیده ای ؟
جایی که قدم هایی اهسته را
بر سیطره ی اندوه
وجب به وجب شرط خواهی بست،
باز به سراغ فردا،راهم فراموش می شود
چقدر به ماندن این احساس
آغوشت را گرم نگه خواهی داشت؟
یا به التیام خون های بی هنگام
هنگام دردهای ردیف شده
از شکمی که رنج گرسنگی را ازیاد برده بود
سراب را پناه خواهی داد
آیا مرا به سراب دعوت خواهی کرد؟
می شود مثل تاریکی به خلوتِ خاطرات دلخوش بود
همچنان بی گام
فکرش را به آرزویی پیوند می داد
بالا
راست
گوشه ای درگیر
احساسش را دو دستی
بدون ابهام
خط هایی ناموزون متعادل می کرد،
باید پنهان ماند
این درد هنوز درد است
گاهی مثل نگاه های رمزآلود
آغشته به خون
زجر می خواند
حس می کرد
دور می ریخت
گویی این واژه ها را
غریب در غریب به روح لطافت می داد
تو
کمی عقب تر به آرزویت نگاه کن
جایی دیگر
سراغ این احساس را از شب های ساکت خواهم پرسید
می دانی چگونه آرزویم را درد می داند؟
هم احساس
بی دروغ
به باورم نهیب می زند
همچنان پنهان
احساست را نزدیک کن
تا کمی رنگ به روی واژه هایم ببارانم
آه!
باران
نگو که آن شب به هوایت گریه ای را مهمان نکردم
لاله
شقایق
رُز
حتی گل های زنبق
به این احساس گوش نخواهند داد
مگر می شود به پای این همه گُل
عاطفه ای پاییز شود
و خش خش روزهایش را
صبح به صبح سیراب کند؟
غرور همچنان راضی نیست
پیمان به پیمان
شرم،نقابی به صورت دارد
تا صبح به آرزویی محکوم است
گویی تو این نوشته را همچنان با احساس می خوانی
دروغ های عاشقانه را چطور؟
من هنوز حالم خوب است؟
کمی زیاد روی پاهایم عادت را نفرین کرده ام
انگار جریانی روی کمرم نقش بسته است
آه!
دوباره این اشتباه را سراغ واژه ها فرستادم
می دانم در زدن به هوای بازدید
گاهی رسوایی ام را
نه
خوشحالی های نقش بسته ی چشمانت را خواهد گرفت
و من بی چار
باختن این شعر را
با یک رنگ گلگون خواهم کرد،
بگذار بنشینم
تمام دیوارهای خانه سرما را خوب می شناسند
و من هنوز تو را
آنچنان به درون احساسم گرم نکرده ام
مثل نیامدن می آیی
مثل نرفتن برو!
اما شعرهایت را با خودت نبر
مثل شعر دلتنگم کن
گاهی یک دلتنگی جای آسمان شعرم را عوض خواهد کرد
شاید کمی آرامش
اضافه شود به کودکی هایی که
لباس عروس را ارزان به تن می کرد،
می دانی چقدر بهای این راز را با کودکی مرور کرده ام؟
هنوز ادامه ی این فکردست و پنجه اش زور دارد
شاید به خاطرات آسیب زند
فردا همه چیز را روشن خواهد کرد
اما
تو بخواب
که صورتت را برای رویاها تعریف کرده ام!
من هنوز هم شکسته های سکوت را دوست دارم
هرچند تیز
اما برای تو جبرانی نخواهد بود،
گم و گور کن این بهانه ها را
مثل صداقت هایی که هنگام دروغ می آیند
فریاد بزن
بگو که برای ماندنت چقدر باید خون ریخت؟
مسعود آزادبخت کتاب بلوط دختر جنگل صفحه ۵۷ تا ۶۲
درود بر استاد آزادبخت عزیز
بسیار عالی بود
خرسندم از حضور دوباره ی شما
خیلی خوش آمدید به جمع دوستان