وجدانم کنارش بود
چه آسان ،
خود را از یاد میبرند میگساران
درمیان کوهساران ،
روزی خود را گم نمودم
یعنی وجدانم زمن بیرون پرید و آنرا ، مدتی از یاد بردم
برف بود و من و اسکی
آدمِ بدون وجدان هم یعنی :
یه سیاهی ، درمیانه ی سفیدی
خوبیش این بود ، بودم ازقبیله ی امیدواران
خوبست آدم عاشق باشد ، اما نه عاشقِ یکریز تباهی
چه بدرد میخورَد آدم عاشق باشد به خشونتی چو تندر،
باید عاشق باشد انسان ، اما عشق به مهرو لطفی همچو باران
اما من میان آنهمه سفیدی ، گم شده بودم بس شدید ازچشمه ساران
اگر بهمن میرسید که ،
همه اندامِ وجدانم دفن میشد
زیر برفها را هم گشتم
سرفروکردم به زیر برف چو کبکان
به من خندیدند ساران
گریه میکردم بسان خردسالان
میدانستم که بی وجدان ،
یه چیزی ام مثلِ شیخ ، که فردای خودش را کامل فروخت ،
درقبال ایده های بسیار زشتِ هزاردستان
حالا هم دارد یقیناً هزار داستان ،
که حتی یه داستانش ، نرساند او را به منزلی خُرسند
ای وای از روزگارِ هزاردستان
یکهو برقی زد وجودم
آهویی پیدا شد از دور
تنِ آهو یخ می بست ، گرمن دورمیشدم از او
شعله ی افروخته ی من ، گرم کرد او را بسانِ روز اول
وجدانم کنارش بود
وجدانم پرید به وجودم باز
ز آن موقع مواظبم دگر باز،
از یاد مبرم خود را بسانِ میگساران
بهمن بیدقی 1404/7/4
قلمتان همیشه بهاری
سرسبز ازگل های زیبا
هزاران درود درود