من آمدم...
از سمت بادهای خاموش،
با دستهایی که بوی خاک میدهند
و چشمهایی که در آینهی آب
خود را گم کردهاند.
من دیدم...
درختانی را که به آسمان نگاه میکردند
و بیصدا دعا میخواندند،
و کوههایی را
که در صبوری سنگ،
راز خلقت را پنهان داشتند.
اکنون،
من،
پُر از نیاز و روشن از تردید،
به دیدار تو آمدهام—
نه با زبانی از جنس خواهش،
که با سکوتی
که سالها در من جوانه زده بود
و در روشنای اندوه
که به بار نشسته است.
در پرستش،
در حضور تو،
چنان که به تو میاندیشم،
قلبم تسلی مییابد؛
تو مرا شفا میدهی،
و هر تپش،
دعایی تازه میشود.
ای آنکه در نبض برگها میتپی،
مرا در بر بگیر—
نه از بالا،
که از ریشهها،
از جایی که خاک
به آسمان ایمان میآورد.
تو در قطرهای از باران بودی،
وقتی گنجشک بیدلیل آواز میخواند،
و در سایهی یک برگ،
وقتی خورشید،
خسته از تکرار بود.
تو در صدای دور یک نی بودی،
که از دل نیستانی بینام میآمد،
در خواب علف،
که از نسیم میگذشت،
و در نگاه کودکی
که جهان را هنوز جدی نگرفته بود.
ای حضور بینام،
ای بینیازیِ بیمرز،
مرا از خویش عبور بده،
تا در هیچ،
تو را تمام ببینم.
من آمدهام
تا در تو گم شوم،
نه چون مسافر،
بلکه چون رودخانهای
که به دریا ایمان دارد.
و اگر بازگردم،
دستهایم دیگر از خاک نخواهند بود،
بلکه از نوری،
که در مه،
تو را جستوجو میکرد.
محمد رسول بیاتی
مناجاتی عارفانه و زیباست
دستمریزاد