پنجشنبه ۲۳ بهمن
قدرِ شب شعری از مهدی صارمی نژاد
از دفتر 4 فصل نوع شعر مثنوی
ارسال شده در تاریخ جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ ۲۰:۳۹ شماره ثبت ۱۴۱۷۳۱
بازدید : ۳۴ | نظرات : ۳
|
دفاتر شعر مهدی صارمی نژاد
آخرین اشعار ناب مهدی صارمی نژاد
|
شب، سکوتی سرد و سنگین داشت باز
خواب آمد، با هزاران راز و ساز
مادری در خواب دید، یک نور پاک
غرق در طوفان و آتش، در هلاک
ناله زد در خواب، ای جانم مرو!
ای چراغ خانهام، خامش مشو!
چون پرید از خواب و آگه شد ز حال
با دلِ لرزان بگفت، ای ذوالجلال
خواب دیدم شعلهای افتاده بود
بر تنِ این کودکِ چند ماهه بود
دید فرزندش، ز تب میسوخت زار
در میان شعلهای بیاعتبار
گرچه گویم خواب بود این ماجرا
دل ندارد طاقتِ آن ابتلا
چشم بگشود از فغان و آهِ سرد
دل تپید و شعله زد در سینه درد
طفل او غرق عرق، در تاب و تب
چهرهاش چون لالهای پژمرده لب
مادرش با اشک، او را شست و گفت
ای خدای روشنی، آرام و جُفت
راوی آگه بود از رازی نهان
رازِ آن زن، دورتر از دیدگان
او درختی بود، وارونه به نور
ریشهاش در عرش، سر در خاک دور
شاخههایش چون دعایی بیصدا
سایهاش افتاده بر قلب خدا
گاه در شب، زمزمه میکرد نرم
من نه خاکم، من نه آهم، زیرِ شرم
جایگاهم بین افلاک است و راز
لیک افتادم به دنیا، مجاز
ناگهان دیدش پسر تبناک و زار
گونهها سرخ و نفسها بیقرار
مادر از داغِ دلش لرزید سخت
دست بر پیشانیاش میزد درخت
مادر او چون نظر بر طفل کرد
اشک را پنهان به زیر شَمل کرد
طفلک من! خوابهایم راست بود
چشم من، با نور حق، بیدار بود
شب که دل از رنج عالم خسته بود
نالهام آهسته، دستم بسته بود
گفتمش، ای آفریدگارِ نور
یا مرا بستان و یا صبرم فزون
بر دلش اندوه اما کم فِرِست
در مسیراش شعله، اما دم فِرِست
در قنوت شب، دعا کردم نهان
کز بلاها او شود، ای رب، امان
دل نلرزد زیر طوفان غریب
پا نلغزد در میان راه شیب
در دل شب، گفتمش با چشم تر
این امانت را نگه دار ای پدر
پیش از آنکه آیَدَش طوفان و درد
رحمتی بنما که او آرام رود
سالها رفت و پسر مَهوا گرفت
با سکوت مادرش، بالا گرفت
هر که از مهر خدا لبتر شود
قطرهای در آسمان بارور شود
روز موعود آید و آری، یقین
باز خواهی گشت از این خاکِ زمین
بر فراز آسمان با بال نور
در رکاب آن امیرِ بیظهور
آن که آید با دلی چون عرش پاک
تا کند بر ظلمت دوران، هلاک
چون ز خود آمد، دلش لرزید سخت
با نگاهی مات، خاموش با درخت
من نه تنها مادرت، هستم پسر
بلکه من برگم از آن شاخانِ تر
ریشهام در خاک پنهان چون سکوت
لیک شاخم رفته تا آنسوی حوت
برگهام از نور معنا زادهاند
چشم دل را بر خدا بنهاده اند
گفت مادر، با نگاهی چون سحر
چون نسیمی از ورای عمر و دهر
ای پسر، جانت فقط از خاک نیست
این وجودت نسخهی افلاک نیست
یاد داری؟ روزِ اول، روزِ “کُن”؟
پیش از آغازِ زمین و چرخ و خون
برخی از ما، یک نگاه آوردشان
در زمین، شعلهی آه آوردشان
برخی دیگر، عهد را صدبار بست
تا در این عالم، ز نور حق برفت
من در آن روز از درختان کهن
برگ بردم از سکوتی بیسخن
گفتمش من میپذیرم ریشه را
میسپارم نور را در بیشهها
تو همان عهدی، که در جانم نشست
بازگشتی، چون فروغی از الست
گفت مادر، با نگاهی تا افق
چشمها را شست از داغ و قُلُق
قصه از ما نیست، ای نور امید
این جهان را وعدهای در دل رسید
ما همه برگیم، بر شاخ زمان
ریشهمان وصل است با آن جانجهان
او که از نسلِ علی و فاطمهست
چشمهی لطف و دعای خاتمهست
منتظر، عالم به سوی او دوید
کوهها آهند، ولی دلها خمید
هر نبی، در راه او فانوس شد
هر ولی، با بوی او مأنوس شد
در دعایش، صبحِ عالم روشن است
رحمتش، در قطرههای روزن است
نام او، مهربانترینِ نامها
حرف او، شیرینترین پیغامها
او نمیآید که گیرد تاج و تخت
میرسد با دستِ پر، بر چهرهی رخت
تا ببخشد خاک را بر خاکیان
تا کند دل را عزیز و جاودان
لحظهای میرسد از سمتِ خدا
با نوایی چون نسیمِ هلأتی
مینوازد زخمه بر سازِ عدم
تا بسازد عشق را، بیجرم و غم
و تو ای فرزندِ سرشار از جنون
آتش عشقش بُوَد در استخون
اژدها، گر رحمتی، آری، به دست
در صفِ یارانِ آن باشد به وقت
در میان جمع خوبان خدا
در طلیعه، در سپاه مصطفی
گفت مادر، با دلی پر از دعا
در شبانگاهی که خاموش است، جا
ای عزیزم، قصه کوتاه است و سخت
راه روشن نیست، بیاذنِ درخت
من دعا کردم، که باشی از رُسُل
یا که همسایه شوی با آن قُبُل
من فقط خواهم، دلت عاشق شود
در نگاهت، مهر او لانه کند
بندگی، شرط است، نه بالا شدن
در رضای او، بی پروا شدن
او نیاید با شعار و ادّعا
او فقط میآید از لطفِ دعا
پس توای فرزند، باش اهلِ صَفا
در دلِ تو، باید او بیند وفا
باش آرام، باش پاک، باش صبور
هر نفس را کن برای او عبور
شاید او از خلوتت خشنود شد
شاید از اشکت دلش مسرور شد
گفت مادر، در سکوتی پُر ز نور
پسرم، بگذر ز نام وز غرور
هیچکس، با ادّعا بالا نرفت
با دلی پر باد، جز رسوایی نرفت
گر شبی دیدی دلت را روشنیست
یا لبت گرم از دعایی دیدنیست
آن زمان، بنگر چه کردی در نهان
که خدا آتش زده در استخوان
ذکر کن، بیادعا، بیانتظار
اشک ریزان، چون گدایانِ دیار
خوش نباشد جز رضای آن حبیب
آن که از او آمدی، بیهیچ ریب
این دعایم هر سحر در گوش باد
در میان اشک و آهِ بینهاد
یا الهی، کن دلش آرامتر
دور دارش از غرور و نام و زر
دل به مهرت بستهام، ای مهربان
کودکم را کن عزیز در امتحان
نه به شهرت، نه به منصب، نه به جاه
بلکه در چشمِ ولیّت، بیگناه
عاشقش کن، پاکتر از آفتاب
در دل شبها، چو یاسِ بیجواب
گر نبیند روی او، دلگیر نیست
چون بر خشنودیاش، تقصیر نیست
ای خدای عاشقان و بندهها
رحمتی فرما به این افکندهها
بر دل آن زائرِ دلخسته نیز
بر زنی با چادر شب، خستهریز
بر جوانی که در این شبها گریست
در دلش نوری ز مهر مهدیست
بر یتیمی، که دعای ندبه خواند
یا ز سوزِ قلب، نامش را رساند
بر تمام آنکه دل در سینهاش
سوخته از شوق آن آیینهاش
یا رب، ای روزیرسانِ عاشقان
زود بنما آن امام مهربان
مهدی صارمی نژاد
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
بسیار زیبا و شورانگیز بود
در وصف انتظار
یا مهدی(عج) ادرکنی