《آیینۀ شکستۀ توانمندی》
⭐ آغازِ پرسش
بر آستانۀ این پرتگاهِ عظیم ایستادهام
جایی که "هستی" با "نیستی" رقص میکند
جایی که «کُن فَیَکون» طنین میاندازد در کهکشانها
و «اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم» نجوا میشود در غبارِ راه
توان...
این واژۀ سهحرفی که بارِ هزاران قرن را بر دوش میکشد
این معمای دیرینه که از ازل تا ابد کشیده شده است
مرا به خود میخواند
⭐تناقضِ ازلی
در سپیدهدمِ آفرینش
وقتی که "کاف" و "نون" به هم پیوستند
و جهان از عدم به وجود آمد
انسان در میانۀ این معجزه ایستاد:
نه فرشته که از عصیان مبرّاست
نه شیطان که از رحمت مطرود
نه حیوان که از اختیار محروم
بلکه موجودی معلّق میان زمین و آسمان
حافظ گفت:
"آسمان بارِ امانت نتوانست کشید"
"قرعۀ فال به نامِ من دیوانه زدند"
آری، ما دیوانگانِ این بازیِ کیهانی هستیم
ما که با دستانِ خاکی، ستاره میچینیم
ما که با پاهای گِلین، بر فرازِ ابرها میرقصیم
⭐ گذر از دروازههای حکمت
ابنعربی در فصوص نوشت:
"انسان، مرآتالحق است"
آیینهای که حق در آن جمالِ خویش مینگرد
ملاصدرا در اسفار گفت:
"وجود، تشکیکی است"
از ذرّه تا خورشید، همه مراتبی از یک حقیقت
سهروردی در حکمتالاشراق فریاد زد:
"نورٌ علی نور!"
نوری بر فرازِ نور، تا بینهایت
و در این میان، قرآن یادآور میشود:
"وَ لَقَد کَرَّمنا بَنی آدَم" - ما بنیآدم را گرامی داشتیم
اما در همان نَفَس:
"اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم" - من بشریام مثل شما
این پارادوکس!
این تناقضِ حیرتانگیز!
گرامیداشته شده، اما بشر
برگزیده، اما "مِثلُکُم"
⭐سیرِ در تاریخِ قدرت
بیا تا در دهلیزهای تاریخ قدم بزنیم:
اسکندر - جهانگیر مقدونی
با شمشیری که گره گردیوم را برید
تا مرزهای هند پیش رفت
اما در بابل، در اوج جوانی
به زانو درآمد و گفت: "من هم میمیرم"
جمشید - شاهِ پیشدادی
که جام جهاننما داشت
که دیوان را رام کرده بود
در غرورِ "من منم" گم شد
و ضحاک او را به زنجیر کشید
فرعون - خدای خودخواندۀ مصر
"اَنا رَبُّکُمُ الاَعلی" گفت
"من پروردگار اعلای شمایم"
اما موسی با عصایی چوبین
و با "اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم" در دل
امپراطوریاش را فرو ریخت
⭐نمرود - جبّارِ بابل
که ابراهیم را در آتش انداخت
که به آسمان تیر پرتاب کرد
با پشهای کوچک نابود شد
پشهای که در مغزش لانه کرد
⭐قارون - گنجورِ بنیاسرائیل
که کلیدهای گنجش را چهل شتر میکشیدند
"این ثروت از دانش من است" میگفت
زمین او را بلعید
با تمامِ زر و زیورش
⭐معمای توانایی
حال بپرس از خویشتن:
توانایی چیست؟
آیا قدرتِ تسخیر است؟
آیا ثروتِ انباشته است؟
آیا دانشِ انحصاری است؟
یا شاید... شاید چیزی کاملاً متفاوت؟
نیچه فریاد زد:
"خدا مرده است!"
"انسان باید ابَرمنش شود!"
اما خود در آغوش جنون فرو رفت
و یا شاید، ما مجنون بودیم و او را درک نمیکردیم.
ماکیاولی نوشت:
"هدف، وسیله را توجیه میکند"
اما آیا هدفی هست که روح را توجیه کند؟
فوکو گفت:
"قدرت همهجاست"
"در رگهای جامعه جریان دارد"
اما آیا قدرتی هست که از درون نجوشد؟
⭐حکمتِ شرق
لائوتسه در تائو گفت:
"آب نرمترین چیزهاست
اما سختترین سنگها را میشکافد"
بودا زیر درخت بودی نشست و دید:
"همه چیز ناپایدار است"
"دلبستگی، ریشۀ رنج است"
"رهایی در رها کردن است"
کنفوسیوس آموخت:
"کسی که خود را میشناسد، روشنبین است
کسی که بر خود غلبه میکند، توانمند است"
و کریشنا در باگاواد گیتا به آرجونا گفت:
"تو حق عمل داری، نه حق نتیجه"
"عمل کن، اما به ثمره دل مبند"
⭐صوفیانِ پرسشگر
منصور حلّاج - شهیدِ عشق
"انا الحق" گفت و بر دار رفت
آیا این اوج توانایی نبود؟
یا شاید عینِ ناتوانی؟
که "من" را در "حق" محو کرد؟
بایزید بسطامی - سالکِ طریقت
"سبحانی ما اعظم شأنی" نالید
"چه بزرگ است شأن من!"
اما این "من" کدام من بود؟
منِ بایزید یا منِ حق؟
ابن عربی - شیخ اکبر
"من دینِ عشق را پیروم
هر کجا که کاروان عشق رود"
او که فتوحات مکّیه نوشت
او که فصوص الحکم آفرید
در نهایت گفت: "العجز عن الإدراک إدراک"
ناتوانی از درک، خودْ درک است
مولانا - خداوندگار عشق
"من بندهی قرآنم اگر جان دارم
من خاک راه محمد مختارم"
او که مثنوی را "قرآن در زبان پهلوی" خواندند
در نهایت فرمود:
"هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن"
⭐پیامبران و پارادوکس قدرت
ابراهیم - خلیلالله
تبر برداشت و بتها را شکست
در آتش نمرود انداخته شد
اما آتش بر او گلستان گشت
با چه توانی؟
با توانِ "حسبی الله"
موسی - کلیمالله
چوپانی که با فرعون رویاروی شد
لکنت زبان داشت
عصایی چوبین داشت
اما دریا را شکافت
با چه قدرتی؟
با قدرتِ "إنّنی معکما أسمع و أری"
عیسی - روحالله
بیپدر به دنیا آمد
در گهواره سخن گفت
مردگان را زنده کرد
بر آب راه رفت
اما گفت: "پادشاهی من از این جهان نیست"
محمد - خاتمالانبیاء
یتیم بود، بیسواد بود
اما قرآن آورد
امپراطوریها را لرزاند
و با این همه گفت:
"اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم یوحی إلیّ"
من بشریام مثل شما، که به من وحی میشود
⭐دیالکتیک توان و ناتوانی
هگل گفت:
"تز، آنتیتز، سنتز"
هر توانی، ناتوانیای در دل دارد
هر قدرتی، ضعفی در کمین
پس شاید...
شاید توانایی حقیقی
در پذیرش این دیالکتیک است
در رقص میان "هستن" و "نیستن"
در نوسان میان "توانستن" و "نتوانستن"
سقراط گفت: "میدانم که نمیدانم"
و این دانش، او را حکیمترین آتنی ساخت
دکارت گفت: "میاندیشم پس هستم"
اما آیا اندیشه، توان است یا محدودیت؟
کانت گفت: "آسمان پرستاره بر فرازم
و قانون اخلاقی در درونم"
دو بینهایتی که انسان را در میانه میفشارند
⭐عصر مدرن و سراب قدرت
در این عصرِ اتم و اینترنت
در این زمانۀ هوش مصنوعی و نانوتکنولوژی
انسان به مریخ موشک میفرستد
ژنها را دستکاری میکند
اما...
آیا خوشبختتر شده است؟
آیا به "توان" دست یافته است؟
یا فقط ابزارهای پیچیدهتری برای ناتوانیاش ساخته؟
اپنهایمر - پدر بمب اتم
وقتی نخستین انفجار هستهای را دید
از باگاواد گیتا خواند:
"اکنون من مرگ شدهام، ویرانگر جهانها"
آیا این اوج توانایی بود یا عمق پشیمانی؟
آینشتین - نابغۀ قرن
E=mc² نوشت
نسبیت را کشف کرد
اما گفت: "خدا تاس نمیاندازد"
و تا آخر عمر با کوانتوم کلنجار رفت
⭐بازگشت به خویشتن
در این سفرِ طولانی
از ازل تا به امروز
از شرق تا غرب
از زمین تا آسمان
به یک نقطه میرسیم:
خویشتن
آن "اَنا" که در "اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم" نهفته است
آن "من" که هم بشر است، هم مثل دیگران
اما در عین حال، حاملِ امانتی است
که آسمانها از حملش ابا کردند
⭐امانت و اختیار
"إنّا عَرَضنا الأمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الأرضِ وَ الجِبال"
ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم
"فَأَبَینَ أَن یَحمِلنَها وَ أَشفَقنَ مِنها"
آنها از حمل آن ابا کردند و ترسیدند
"وَ حَمَلَهَا الإنس
آیینهی ناتمامِ توانایی
⭐آستانهی آغاز
در سکوتِ سپیدهای گمنام ایستادهام،
در حدِّ فاصلِ "هستی" و "نیستی".
صدایی از دور میآید، صدای خلقت:
«کُن فَیَکون» ـ و ناگهان همهی چیزها تولّد مییابند،
اما در گوشِ دیگرِ عالم، نغمهای فروتنانه میپیچد:
«اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم»
و این پارادوکس، همچون دو آینهی مقابل،
هستی را بیپایان بازتاب میدهد.
توان...
واژهای برآمده از هزار سال آرزو،
برآمده از گوشت و استخوان،
برآمده از قلبی که میان خاک و آسمان میتپد.
در هر سلولِ ما، خوابِ خدایی هست
و در هر نفس، هشداری از انسان بودن.
⭐ساحتِ دوگانهی خاک و نور
ما از خاکیم، امّا در میان خونمان ستاره جاریست.
درونِ ما روحیست از بیکرانه،
امّا پاهایمان بر زمین گِلین فرو رفتهاند.
همین دوگانگی است که هستی را زیبا و سهمناک میکند.
سهروردی میگفت: «نور، خودْ بینیاز از تعریف است.»
ملاصدرا اما نجوا کرد: «هر ذات، در حرکتْ است.»
و من، میانِ این دو نور و حرکت، درمییابم
که قدرت یعنی سفرِ پیوسته از تاریکی به روشنایی،
و نه توقف در قلّهی قدرت.
⭐قدرتِ خاکیِ بشر
قرنها گذشت،
فرعون خود را خدا نامید، نمرود به آسمان تیر انداخت،
قارون با گنجِ خویش به زمین فرو رفت.
اما موسایی با عصایی چوبی،
و محمّدی با صدایی ساده گفتند:
«اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم» —
و جهان در برابرِ فروتنی زانو زد.
اینجا، توانایی نه در تسخیر، بلکه در تسلیم بود.
⭐ریشهی رنج و معنا
بودا زیر درخت نشست تا رهایی را ببیند،
و گفت: «دلبستگی، زنجیرِ هر قدرت است.»
نیچه فریاد زد که باید "ابَر انسان" شد،
اما در جنون فرو رفت،
چون هر که بخواهد بر هستی چیره شود،
در برابرِ هستی خرد میشود.
لائوتسه گفت: «آب نرم است، ولی سنگ را میشکافد.»
پس شاید توانایی، نرمیست، نه صلابت؛
صبر، نه سلطه؛
شهامتِ ماندن در ضعف، نه فریادِ قدرت.
⭐حقیقتِ صوفیانه
منصور حلّاج به دار رفت و گفت: «انا الحق»،
بایزید فریاد زد: «سبحانی ما اعظم شأنی!»
اما در دلِ این "من" تنها مرگِ من بود؛
فرو رفتن در کلّ، نابود شدن در وحدتِ نور.
البته این، نهایتِ توانایی است:
توانِ نابود کردنِ "من"؛
توانِ رابِطه شدن میان بشر و حق.
⭐امانتِ انسان
وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَم — ما آدم را گرامی داشتیم.
اَمّا آن کرامتْ بارِ سنگینی است؛
چون "اَمانَت"ی بر دوشِ ماده.
آسمانها گفتند: ما نمیتوانیم،
کوهها لرزیدند، زمین فروتن ماند،
اما انسان — این موجودِ لرزان — گفت: «من میتوانم.»
و از همان دم، رنج آغاز شد:
رنجِ دانستن، رنجِ خواستن، رنجِ توانستن.
این امانت، همان شعلهایست که میسوزاند و میپرورد.
انسان میانِ خاک و نور،
جسمی است درگیرِ جان،
و همین کشاکشْ سرچشمهی همهی حرکتهاست.
⭐عصرِ امروز؛ سایهی تکنولوژی
اکنون ما میلیاردها ذرّه را میشکافیم،
هوشِ مصنوعی میسازیم، ژنِ حیات را میچینیم،
اما درونمان هنوز کودکِ ناتوانی گریه میکند.
آیا این همه فناوری،
توانِ واقعی ما را افزوده است؟
یا فقط لباسِ تازهای بر ضعف پوشاندهایم؟
اپنهایمر به آسمان نگریست و گفت:
«اکنون من مرگ شدهام، ویرانگرِ جهانها.»
آیا این توانایی بود؟
یا اعترافی شتابزده به ناتوانیِ روح؟
⭐بازگشت به درون
پس از هزاران سالِ سلطه و علم،
انسان هنوز در پیِ خود است.
در آینه نگاه میکند و میپرسد:
اگر من "مثلِ شما" هستم،
پس چیست آن جوهر که در من نفسِ خدا میدمد؟
اگر خدا در "کُن" گفتن، جهان را آفرید،
من در "خواستن" آیا جهانی میسازم؟
و اگر ناتوانی، فهمِ قدرت است،
آیا توانایی، نقابی بر فهمِ ناتوانی نیست؟
تواناییِ راستین شاید سکوت باشد،
سکوتِ کسی که میداند ـ اما نمیگوید؛
سکوتِ پیامبری که میبیند ـ اما فروتنانه میگوید:
«اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم.»
⭐خاتمه؛ پرسشی بیپاسخ
اکنون در میانهی شبِ بیانتها ایستادهام،
در برابرِ خود، در برابرِ جهان.
میدانم خاکم،
میدانم بارِ نور بر دوش دارم،
میدانم "توان" و "ناتوانی" دو رویِ یک سکهاند.
اما هنوز نمیدانم:
اگر قدرتِ حقیقی در فروتنی است،
اگر توان در پذیرشِ عجز است،
اگر انسان تنها آینهایست برای ظهورِ الهی،
پس چرا این آینهی بشری،
از دیدنِ خویش چنین هراس دارد؟
《م.ا.نجوایِسایه》
فلسفی طولانی زیبا است
جسارتا با تعابیر آن موافق نیستم