می روی ، آینه تارم گردد ؟
نور خورشید ، به کم می آید
در بهاری که نباشی ، دل را
فصلِ بی برکتِ غم می آید
می روی ، عطرِ گل از من دور است
باغِ بی برگ ، به غم می آید
در بهاری که نباشی ، هر شب
حسِ پژمردنِ غم می آید
می روی ، روزِ بلندم کوتاه
شب ، به جانم ز غم می آید
در سکوتی که پر از شرجی هاست
ناله ای از برِ جان می آید
می روی ، آفتِ خورشیدم رفت
سوزِ داغی به تنم می آید
در هوایی که نفس سنگین است
تشنگی بی سخنم می آید
می روی ، شورِ زمین خاموش است
رنگ ها بی تو ، کم می آید
در دلِ خاکِ ترک خوردهٔ من
ردی از تو ، به من می آید
می روی ، جان به لبم می آید
رفته ای ؟ سوزِ دگر می آید
مثل بیدی که تنومندی او
در پسِ باد ، خزان می آید
در دلِ شب به سراغم آهی
از دلِ خاطره ها می آید
می روی ، رنگِ جهان می ریزد
غصه ای تلخ ، نهان می آید
هر چه از عشق بگویم بی تو
حرفی از دردِ نهان می آید
می روی ؟ فصلِ دلم برفی شد
برفِ بی تاب ، روان می آید
در سکوتی که تو را کم دارد
ناله ای از بر جان می آید