دو کژدم
نهاده بر دو سوی میز پر زرق
دو رهگذر نشسته بر صندلی چوب چاچی
زورآزمایی بازوان در تلالو جامها نمایانست
عرقها از پیشانیان جاری ..
بیاد آرم سالها پیش از اینرا
زمانی که حاکم زراندود مردمان را بر فلک میبست
در خیالم تیری از کمان میجست
مینشست بر سگال پر ز جبرش
آنگه چه سود با خود زیر لب خند خندان میگفتم
ببارد باران طلا هم بر لعنزار قبرش
اما بر منش گر بگویی گویمت
مظلوم هم بقدر ظالم در ظلم همدستست
آندم که خود را بر زبونی بندد و دائم کیسه ای از ریا دوزد
وه چراغ خود را خاموش گرداند
چراغ همسایه افروزد
یا که روزی حیوانی آزارد و خود را بفریبد که
چون در گرفتن حق دست او تنگست
بر خود قبولانده
کین زمانه(هر کسش) لابد (مانند او ) پر ز نیرنگست
بازمیگردم باز چو باز از بازی احوال
اینجا دوست دارم کنم من کمی بازی با افعال
باری
سرنوشت آن دو کژدم هم همچو آن دو آدم محکوم با مرگ( کینچنین هم شد
دو مرد افتاده بر زمین مسافرخانه اشباح (بی روح
و دو کژدم
حل در شرابی کز گلوی ریاکاران راحت سرریز خواهد شد
مردان مظلوم از جبر برای زندگی جنگیدند ، با قمار زندگانی (با کژدم
اما
آخر از شراب کژدم فام این حلق ظالمانست کان شفا گیرد
دیر یا زود هم (اما تو نگذار
این شاعر و شعر میمیرد
اجتماعی بسیار زیبا و شورانگیز بود