با خودم گویم اگر با من خدا
مشورت می کرد هنگام ِعطا!
یا که وقت ِ خلقِ روح و جان و تن
می سپردش ریش و قیچی را به من!
تا چه باشم یا که باشم ؟ سنگ و خاک
باد ، آتش ، آب ، هورِ تابناک
نرگس و نیلوفر و یاسِ قشنگ
مار و شیر و روبه و گرگ و پلنگ
دشت و صحرا ، کوه و دریا و زمین
آسمان و ابر و ماه ِنازنین
بلبل و باز و کبوتر یا کلاغ
رود و چشمه ، جنگل و گلزار و باغ
مور و موش و کرم خاکی ،عنکبوت
گرمک و موز و گلابی یا که توت
آدمی باشم ؟، فرشته؟، دیو؟، جن؟
بید مجنون یا شوم سروی مسن
انتخابم باز انسان می شود
برتر از هر نوع ِحیوان می شود
خاک و باد و آب و آتش در من است
جملگیشان گندم این خرمن است
می توانم پاک چون دریا شوم
صاف و ساده چون دلِ صحرا شوم
چون نسیمِ صبحگاهان دلنشین
زیر پا افتاده گردم چون زمین
همچو آتش گرم و سوزان می شوم
مثلِ خورشیدی فروزان می شوم
زندگی بخشم به دلها چون بهار
از غم همنوع گردم بی قرار
سر دهم آواز همچون بلبلان
دشت را زیبا کنم چون سنبلان
گردنِ دیو ِستم گیرم چو شیر
می کنم گرگِ طمع در خود اسیر
چون درختِ یاس می گردم روان
همچو کوهی استوار و پر توان
پس ندارم غم که انسان گشته ام
گوهرِ دریای یزدان گشته ام
گرچه انسان ماندنم را آزوست
دور از ابلیس و حیوانها نکوست
از خدا خواهم که مانم بر سرشت
تا شوم در خانه ی ارباب خشت
فلسفی بسیار زیبا و حکیمانه بود
آموزنده
دستمریزاد