آجیل
گنجشک پشتِ زندانِ قفس با پرخاش ،
جیک جیک میکرد
زنجره ، همچون آن تختِ فنردارِ قدیمی ،
جیرجیر میکرد
انگار ناله هایی ازفرط اسارت بود که ،
همه جوانی اش را ، یکریز پیر میکرد
ناله های دردی که ،
شادیهای او را همه تبخیر میکرد
امید نمرده بود به قلبِ کوچک گنجشک
بهر آزادی مفرط ،
با تنه زدن به میله ها داشت یکریز،
بس تلاش وسعی و تدبیر میکرد
به خود میگفت :
چرا آزادی همیشه دیرتر از هرقفسی ،
بسوی هر اسیری می آید
چرا آزادی همیشه و همیشه دیر میکرد ؟
شاید بهر آزمون
شاید بهر سنجشِ صبر
دنیا دیده بود چرخ هایی را ،
" رَسته از بندی را "
درچرخشِ نابجای خود زیر میکرد
همان عشقی که خودش گرسنه بود اما ،
یتیمی روبه موت را سیر میکرد
انگار تقدیرش بود ،
که همان عشق گرسنه را به پشت میله های ظلم تبدیل ،
به اسیر میکرد
ما نمی دانیم رازهستی چیست
اوراقِ تاریخ ،
این راز را هویدا کرده است
همین کاستی هایی که یکریز،
دلِ ترسیده ای را شیر میکرد
همین سختی های دوران ،
ناشناسی را تبدیل ،
به پهلوانی آشنا
همچون آشیل میکرد
درضمنِ همین سختی ها بود که ،
شخصیت ها را می ساخت
یک اسیر را تبدیل ،
به یک مُشت روحیاتِ زیبا و،
گوناگون
پر ازخصلتها و حُسنهایی ،
همه دوست داشتنی
پُرمغز
همچون آجیل میکرد
بهمن بیدقی 1400/5/25
شعربسیار خوش آهنگ بود
قلم شاعرانتان همیشه برقرار
همواره پاینده باشی
درودفراوان برشما