او رفت،
با کولهباری از سکوت.
گوشههای جاده را شمرد،
و آفتاب را به تماشا نشست،
مثل کسی که میخواهد
نام یک درخت را فراموش کند،
یا نام یک روز را تا تهش باز نکند.
گفتم : بگذار تا برود،
و من نگاهش کردم —
چشمانش شبیه دو رود بودند
که هرگز به هم نمیرسند.
دستهایش فصلهایی را در بر میگرفت
که نخوانده مانده بودند،
چون گلی که بیصدا میخواست
به یادش بیاورد
چگونه پژمرده میشود.
دلش جای دیگر بود،
نه از جنس دوری،
بلکه از جنسی که در نقشههایش
جزیرهای دارد
که هیچ راه پاکی به آن نمیرسد.
هر بار که میخواست واردش شود،
درِ آن از جنس انتظار بود،
و پشتِ در، صدای مبهم پرندهای
که نمیدانست از کدام فصل آمده است.
مردد بود از ماندن،
نه از ترس ریشهزدن،
بلکه از بیم آنکه ریشهها
نامش را به دیگری بسپارند.
و او هر صبح بیدار شود
با هویتی غریبه،
که دیگر به شکل دستها و آینهها نمیآمد.
او آینه را بهانه کرد و رفت،
نه برای عشق آینه،
که برای اینکه آینه
به او اجازهٔ سکوت داد.
اجازهٔ آنکه لب بر لب زند،
و نور را مثل یک راز از هم بگشاید،
و در خلوتش ببیند
چه چیزهایی را میتوان وزن کرد،
و چه چیزها را نه.
آیینه سخت است و تنها،
مثل کلمهای که در دهان میماند،
مثل آینهای که در کیف جا مانده
و از فرطِ انتظار ترک برمیدارد.
او آینه را برداشت تا بداند
سنگینیاش چگونه است،
و از آن پس،
دیگر راهی به خانه نداشت.
بگذار تا برود،
اگر برود،
به سراغ خورشید باشد،
یا به سراغ سنگی
که نامش را حفظ میکند.
ما، هرچه در این سوی خیابان هستیم —
یک نخل، یک پنجره، یک شعر،
و شاید هم
یک لیوان چای که از دلتنگی تلخ شده است.
او رفت،
و کوچهها به نفسش خو گرفتند.
خانهها گوشههای صورتشان را عقب کشیدند،
و پنجرهها یکبهیک آینه شدند
و چهرهٔ ما را در خود جمع کردند.
هر روز که از بیرون بازمیگشتم،
ردّ پای او را میخواندم،
مثل برگی که حرفهای پاییز را به یاد میآورد.
اما اگر برگشتی —
بگو که باد فرق کرده است.
و اگر نیافتادی،
بگو که خاک نه شکست، نه پیروز شد.
او خودش را به جاده سپرد
تا بفهمد در دلِ حرکت
چه چیزهایی میتوانند
بیصدا از او جدا شوند.
شاید اکنون در مکانی نشسته است
که نامها ناپدید میشوند،
و تنها صداهایی میمانند
که نمیتوان آنها را به کلام درآورد.
شاید به جای آینه،
لبخندی بیابد که به او بگوید: «بمان»،
یا شاید هیچچیز نیابد،
و همین نیافتن، پاداشش باشد.
بگذار تا برود، میگویی،
و من میگویم: بگذار —
نه از سر بیتفاوتی،
که از ایمان به اینکه
هر رفتنی، قصهای دارد،
و قصهها گاهی باید
بیما سفر کنند تا به مقصد برسند.
تو میتوانی برگردی،
و کوچه را دوباره با نامت آذین کنی.
یا شاید، هر دو یاد بگیریم
که چگونه آینهها را تقسیم کنیم.
او رفت،
و ما ماندهایم کنار پنجرهای بارانی،
قهوه مینوشیم
و به شعلهای کوچک نگاه میکنیم
که روی میز نفس میکشد.
میآموزیم تنهایی را بیدلیل نپوشانیم،
و میفهمیم
بعضی بهانهها،
چون برگهای خشک،
ارزش پرواز دارند.
بگذار تا برود.
اما اگر روزی برگشت،
به او بگو —
شهر همان است،
دنیا همان،
اما ما آموختهایم:
چگونه با سکوت همسایه شویم،
چگونه به سایهها احترام بگذاریم،
و چگونه آینه را ببینیم،
نه بهعنوان گنج،
که بهعنوان پنجرهای شفاف،
که در آن میتوان
صورت را دید،
بیآنکه نامش را بدانیم.
و اگر برنگشت،
ما ادامه میدهیم —
با قصهای تازه در کتاب،
با پنجرهای نو
که هر صبح باز میشود،
و با این باور ساده
که هر کسی
حق دارد جای دلش را عوض کند،
تا شاید در آن مکان دیگر،
قلبی بنشیند
و خانهای بسازد.
آری،
اکنون نفس بکش؛
از دلِ خاک برخیز،
به گلها سلام کن،
و بگذار تا برود.
محمد رسول بیاتی