رفتی،
بیآنکه زرهی بر تنت باشد،
بیآنکه جهان
نامت را در طبلِ جنگ فریاد کند.
تو، تنها با دلی روشن،
که از نگاهت میچکید،
مثل بارانی آرام
بر بیابان خشک.
رفتی،
بیآنکه حتی به وداعی فکر کنی.
درختان،
شاخه های خود را به تو سپرده بودند،
برگها،
پچ پچ رفتنت را میدانستند،
و باد،
نامی را در گوش شب زمزمه میکرد،
نامی که زبان طاقت گفتنش نداشت،
اما دلها،
با همان دلی که عشق را میفهمد،
میدانستند…
او که شیرینتر از عسل است،
او که فداکاری در راه خدا را با جانش میآمیزد،
او که عدالت و مهربانی را سرمشق خود دارد…
حالا تو ای جان،
از سمتِ چشمه آمدی،
با عطری از گلهای نیامده،
و نوری که
در هیچ چشمِ زمینی نمیگنجید.
مردان در هیاهوی آهن،
چشمانشان کور بود،
اما ماه،
از شرمِ نبودنت خم شد
و قامتش شکست.
در داغیِ میدان،
مردی ایستاده بود،
با زلفی سیاه
و محاسنی که شب را رسوا میکرد.
نه به جوانی،
که به دل جوان بود،
از نوری که سالها
در سینه اش نگریسته بود.
او زرهی ساخت،
نه از آهن،
که از عشق.
زرهی برای قامت نارس حماسه،
زرهی که بوی باران داشت،
بوی دست های مادر،
بوی دفتری که شعر نیمه تمام را در خود نگه داشته بود.
اما زره،
تن را پوشاند،
نه دل را.
و دل، بی زره
به میدان رفت.
لباسش هنوز
عطر وعدهی فردا را داشت،
چشمهایش
در اندیشهی چراغانی شب بود،
و در پستوهای دلش
دختری مانده بود
با دستانی پر از حنا
و نگاهی
که به صبح نیامده ایمان داشت.
اما خاک،
بی ملاحظه بود،
آفتاب،
بیرحم تر از همیشه،
و باد،
به جای نوازش،
اندوه میپاشید.
او،
با زرهی از عشق
و دلی که هنوز به زندگی سلام میداد،
به میدان رفت،
بی آنکه بداند
فردا،
دیگر برنخواهد گشت.
در گرمای تفتان میدان،
با هر نفس،
با هر قدم،
شیرینی فداکاری در دلش جاری بود،
مرگ در راه خدا را
احلی من العسل میدانست،
و هیچ ترسی نداشت.
نخلها،
بر خاک خم شدند،
چون پیرمردانی در ماتم.
سایه شان
به قامت تو دخیل بست،
و خاک،
آه کشید.
پرنده ای،
بر شاخه خشک،
آوازی نیمه تمام خواند،
صدایش شکست
و در گلوی آسمان گیر کرد.
از آن پس،
هیچ پرندهای آواز را تمام نکرد.
اکنون،
در کوچه های بینام،
ردی از تو مانده است،
روی دیوارهای خیس،
روی نیمکت خالی،
در تقویمی که
هیچوقت ورق نخواهد خورد.
هر که اهل دل باشد،
میفهمد،
که تو دیگر
بازنخواهی گشت.
در میان گرد و خاک،
جوانی افتاده بود
با زرهی که از عشق دوخته شده بود،
و چشمانی که هنوز
به روشنی صبح ایمان داشت.
زمین،
سوزانتر از آتش بود،
آسمان،
سنگین تر از اندوه.
ابرها،
بر هم ساییده میشدند،
اما باران
قدرت گریستن نداشت.
او،
با تنی زخمی،
نگاهش را به نور سپرد
و زمزمه کرد:
«ای آنکه قلبت از من بزرگتر است،
مرا دریاب…»
صدا،
نه فریاد بود،
نه ناله،
زمزمه ای بود،
شبیه آبِ زلالی
که در سنگها گیر کند،
و نخلها،
از شنیدنش گریستند.
اسب،
بیتاب،
بر خاک میکوبید،
اما او،
دیگر توان برخاستن نداشت.
آنکه از تبار سکوت بود،
با گام هایی سنگین
از میان آفتاب گذشت،
مثل ابرهایی که آرام،
بر تپه های خاموش میگذرند.
آمد تا به جوانی برسد
که دلش،
از همه مردان،
مردتر بود.
خاک،
آغوش گشود،
باد،
نامی را زمزمه کرد،
نامی که گفتنش ممنوع بود،
اما همه میدانند.
و من،
در گوشه تاریخ،
با چشمانی خیس،
هنوز به آن زمزمه فکر میکنم:
«مرا… دریاب…»
از آن پس،
باران هرگز همان باران نشد.
هر قطرهای
یادگاری از اشک اوست،
که بر گونه خاک میچکد.
برگها،
دیگر سبز نمی مانند،
پاییز
به رسم همیشگی بدل شد.
و پرندهای،
که آواز نیمه تمام داشت،
هنوز
هر غروب
بر شاخه خشک می نشیند،
میخواند و می شکند،
میخواند و میگرید.
جهان،
از آن لحظه،
زخمی شد که هیچ مرهمی ندارد.
و عشق،
تنها زرهی است
که بر تنِ خاکستر مانده است.
و در سکوت نخل ها،
در سایه سنگینِ درختان،
در آب خاموش چشمه ها،
در هر برگ خیس و هر قطره باران،
صدای جوانی میآید،
با دلی بی زره،
با چشمانی که هنوز به صبح ایمان دارد،
و زمزمه میکند،
می لرزد،
می شکند،
می گرید و با تمام اندوهش
میگوید:
«مرا… دریاب…
محمدرسول بیاتی
اجتماعی شورانگیز و زیباست