شعر «قطره»
از درخت پرسیدم، دریا کجاست؟
گفت: گویند دور است.
در ره او، کوه و کمر بسیار است.
این سفر با خطر بسیار همراه است.
بر برگ خزانم بشین و مرا شاد کن.
قطرهای هستم، خواب دیدم به دریا پیوستم.
از سبزه پرسیدم، گفت: اینجا نیست!
بس پیمودن راهش دشوار است.
آرزوی وصل او ممکن نیست.
بر من بنشین و مرا زیبا کن.
قطرهای هستم، خواب دیدم به دریا پیوستم.
از رود پرسیدم، گفت: فاصله من و او فرسنگهاست.
رمق وصل او در من نیست.
تن جاری من نیز زیباست،
بیا و به آغوش من قناعت کن.
قطرهای هستم، خواب دیدم به دریا پیوستم.
از پرنده پرسیدم، گفت: مرا از او خبری نیست.
کار من پرواز و ترانه و سرود است.
از دور، غزلش را میخوانم، کافیست.
بر بال من بنشین و در غزلم همراهی کن.
قطرهای هستم، خواب دیدم به دریا پیوستم.
از دشت پرسیدم، گفت: مرا به دریا کاری نیست.
بین من و او فاصله بسیار است.
اینجا فقط سکوت جاریست.
با روح خیالت به سویش پرواز کن.
قطرهای هستم، خواب دیدم به دریا پیوستم.
از ماه پرسیدم، گفت: نزدیک من است.
سالها دوستی بین ما پا بر جاست.
لیک هر شب از دوری یک قطره نالان است.
از نالهاش هیچ، مرا خواب نیست.
تا فلق، او را خواند و بیتاب است.
شیداست و فریادش این است:
ای وای، قطرهام دور افتاده است.
گفتم: آن قطره منم.
ره گم کرده و درمانده منم.
زخمخورده و سرگشته منم.
وحشتزده از راه تاریکم.
دور مانده از اصل خویشتنم.
اکنون غرق در وجودش میشوم،
با وصالش این فراق ، آخر کنم.
قطرهای بودم، به دریا پیوستم و دریا شدم.
---
دلنشین و زیباست
طولانی؟