زندگاتی شور و حال نوجوانی بود و رفت
هم دویدن در پی یک لقمه نانی بود و رفت
هر چه را با خون دل در سینه پروردم ز شوق
عاقبت خاکستری بر بادبانی بود و رفت
باغِ ما را دست طوفان، شاخه ی خشکیده کرد
سبزهزار آرزو هم شوق فانی بود و رفت
دشمنی ها سایهای بر آفتاب عمر بود
آدمی غرقِ خیال جاودانی بود و رفت
هر که را دل بستم از مهر و وفا، بیگانه شد
دوستی زخمِ نمک بر استخوانی بود و رفت
شوق پرواز از دلم رفت و قفس برجای ماند
زندگی تصویری از یک آشیانی بود و رفت
خندهها پنهان شد از لب، اشکها جاری شدند
غم رفیق خستهی هر بینشانی بود و رفت
ابرِ حسرت در دلم هر سو گذاری می نمود
عشق هم بازیچه ی دست نهانی بود و رفت
شعلهها در سینهام خاکستری خاموش بود
حاصل این عمر، درد بیکرانی بود و رفت
ماهتاب آرزو در موج شبها گم شد و
زندگی کابوسِی از خوابِ گرانی بود و رفت
هر که را دل دادم از جنس هوس، بیگانه شد
عمر هم تصویری از یک ناگهانی بود و رفت
گرچه در آغوش شوقم، شمعِ جان افروختم
لیک حاصل ، سوختن و دودِ نهانی بود و رفت
قصههایم همچو اشکی بر لب تاریخ ماند
خاطراتم بر ورق، نقشِ خزانی بود و رفت
ای «حمید» از کاروانِ عمر جز یادی نماند
زندگی هم، چون غبار کاروانی بود و رفت
م. حمید
جالب و زیباست
تضمین ندارد؟