حالا
حالم قهوهٔ تلخ است
اگر فنجانِ پرسش آوردهای
رنگِ دمدستیترین پاسخم مشکیست!
اکنون
همعمقِ پنجولِ باران
ششدانگِ پنجرهٔ نگاهم خیس
خسیستر از آنم که چیزی بگویم
روبهراهِ آیینهٔ چشمانت بایستم
لبهایم را به رُژِ سرخ دعوت
وَ مویِ لبخندی را ببافم!
حالا
معاصر با فریادِ تاریکی
تنها هیچکس میفهمد
کِشتِ بذرِ ابر در مقبرهْ تنهایی
چه بسیار دخترانه و درختانه
میدهد بارِ انارِ اشک
وَ سیلیِ سیل یعنی چه!
اکنون
برو بگذار باد بیآید
بداههخوانی کند پنکهٔ سقفی
تاکسیدرمی شود همتایِ پارازیتِ جیرجیرکها
آخرین کلاغِ خبرِ مجریِ رادیو
وَ سکوت حرفی برایِ گفتن داشته باشد!
حالا
مدّتهاست زبانِ رسمیام لال
پشتِ پیشانیِ اهرامِ ثلاثهٔ دهانِ بستهام
مومیاییِ مثلثِ برمودا
خوابیده است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیّدمحمّدرضالاهیجی
ساکوتی. هند. دهلینو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن:
خودکارم عاشقست خود را میکُشد تا دردِ دلِ
دخترانِ فراتنها را بر دوش، یا در آغوش کِشد!
زیبا بود بزرگوار👏🌺🌺