سکوت زمزمه میکرد، شب غزل میخواند
غمی برای دلم خط به خط مثل میخواند
تمامِ ماتمِ دنیا خلاصه در من بود
منی نبود، دلی تنگِ خویش در تن بود
منی که رفت و ندانم چگونه، اما رفت
منی که با همه بیگانه بود و تنها رفت
تمام عمر که غم وصفِ روزگارم بود
نبود هیچکس اما منی کنارم بود
دلم برای منی تنگ شد که دیگر نیست
منی که در دل من جای بودنش خالیست
تو ای منی که دگر نیستی، چرا رفتی؟
به حال خود گذاشتی مرا کجا رفتی؟
مرا که بی تو نبودم خودم، که تن بودم
ولی کنار تو با افتخار "من" بودم
منی که هیچ چیز نیستم به غیر از تو
و فکر میکنم که کیستم به غیر از تو
تودر نهایت شبهای تار من بودی
تو با تمام غمت شانه دار من بودی
تو ساختی ز هیچ و پوچ هرچه من بودم
هر آنکه بود تو بودی، اگر چه من بودم
تو با منی که پسش میزدند سر کردی
تمام خستگی ام را دوباره در کردی
ولی نماندی و من مانده ام برای خودم
منی که حال نشستم خودم به جای خودم
منی که در خود من بود هرچه آن بودم
ولی پی اش مدام بین دیگران بودم
منی که هر شب و هر روز سخت میگردم
پی منی که در آن ازدحام گم کردم
پی منی که به خاطر دگر ندارم کیست
دلم برای منی تنگ شد که دیگر نیست...
مثنوی پر احساس و زیبایی است