زِ روزی کِه دل از رازِ نهانِ عشق آگاهم
قلم وا شد، زبان وا شد، جهان وا شد به همراهم
نه شعری داشتم پیش از هجومِ آهِ دیروزم
ولیکن عشق چون آمد، سخن جوشید در راهم
زبانِ شعریام
فِتادم چون به دام عشق جانم سوخت در خامی
دلم تنها پریشان شد میانِ اشک و ناکامی
شدم سر گشته ی شب ها گریزان از خیال صبح
جهانم بی تو تار افتاد شبی بیچشم و بینامی
قلم شد مونسِ شبها، دلآگاهِ جنونِ من
که می داند چه میگویم درونِ بغض و ناکامی
قلم با من خودم با او گذشتیم از غم و تردید
نوشت از بغض و خوشحالی ز شور و اشک و گمنامی
نه آغازش گمان کردم نه پایان را توانستم
که عشق آمد ولی بردم به دامی از گره گامی
چه شیرین بود، آن لحظه ولی دردش نهان می زد
که دل را می کُشد لبخند در آن بوسه ی گمراهی
نمی خواهم دگر رویا نه آن آواز نه چشمی
که افکند آتشی در من سپس رقصید در راهی
قلم بنویس بی پروا اگر دل خسته و خالی ست
بمان ای هم نفس با من تویی دلبند جانگاهی
جلیل میاحی
اگر شعری به لب دارم گر آهی به دل مانده
که این عشق از تو آمد با زبانی گرم و جانگاهی
تو بودی جرقهٔ آغاز، و این دل شعلهور شد زود
قلم، ای همدمِ دیرین، بمان تا آخرِ راهی
نمی خواهم نه این رویا نه آن آواز و آن چشمی
که افکند آتشی در من سپس رقصید در راهی
اگر شعری به لب دارم، اگر آهی به دل مانده
خوشا این سوختن...
در پناه حق