زمستان آمد و در باغ دیدم،
درختِ رز که بیجان و خمیده است.
به او گفتم: چه شد مستیِ دیرین؟
کجا رفت آن شکوهت، آن خجسته است؟
تو بودی باده در جامِ جهانی،
شرابت رقص می داد روحِ زمانی.
ولی اکنون چو چوبی خشک ماندی،
که از سلولها، طراوتی نماندی.
به حسرت گفت: ای نادانِ غافل!
کجا دیدی که فصلِ سرد باشد؟
بیا بنگر، که من نشانی از بهارم،
اگر خاموش، اما زندهام، هنوز بیدارم.
چو آید بار دیگر بادِ فروردین،
طراوت بارم اید از شاخ و ز دلِ زمین.
به رنگِ میوه، بویِ یاسِ دلکش،
به شهدِ رضوان، به جامِ صبرِ سرکش.
شراب اگر غلامی باشد اینجا،
تو بنگر بر فردوسِ ملکِ بالا.
بیش از من بود انگور مخمور
بلکه رز بود مستی ز ان انگور
ببین انگور که ساخته لوله بست
ز مستی در کوزه ریخت قالب ببست
یکی را بین، که روزی را بُرَد،
و دیگری جاودانه گی را خرد.
یکی چند لحظه، مستی آورد،
و دیگری عشق را جاودانه کشد.
پس ای انسان، بیا در یک نظر تو
که عقل را در این دو، داور بخر تو
توانِ آن که فتح گردد، جهان به دست تو
ترا آرمان کند. جنگ با نفس تو
چو طعنه میزنی، به خشک بودن من
بدان، که روزی من، رویم ز خاک تو
پاشیده باشم ز مل به خیس تو
مست گردد شاخه ز انگور تو
مست تو ز پیش بود نه درخت مو
قبل زان که من رویم ز دیگری تو
مست خوشه بودی از سر مست
روید ز گل تو هزار گل مست
اگر از او مست مرده باشی، گل رویدت مست
همراز سنبل شوی. بیدار بخواندت هست
پس پیش از آنکه مرا بسنجی،
نگاه کن به خویش، که ایا ساخته ای بیش
زِ کیمیاگر راز فرستاده ای ز پیش
سپاس از اشتراک اندیشه و احساستان